فعلش علم و آگاهى دارد . از اينرو در مورد فاعلهاى طبيعى كه فاقد شعور و علم هستند قدرت را بهكار نمىبريم .
قدرت در مورد همهء افعالى كه فاعل بر آنها آگاه است نيز بهكار نمىرود ، بلكه فقط در مورد افعالى بهكار مىرود كه علم بدان ، فاعل را بر انجام فعل برانگيخته باشد .
بنابراين فاعليّت انسان را نسبت به اعمال طبيعى بدن او ، قدرت نمىگويند ، هر چند كه بر آن اعمال آگاهى داشته باشد .
پس ، قدرت تنها در مورد افعالى بهكار مىرود كه فاعل ، آنها را خير و كمال خود دانسته ، با علم و آگاهى كه آن فعل از اوست و او فاعل آن است آن را انجام دهد .
لازمهء اينكه يك فعل براى فاعل خود نيكو به حساب مىآيد اين است كه كمال او باشد ، و فاعل ذاتاً اقتضاى آن فعل را داشته باشد . چون خير هر يك از انواع موجودات در كمالى است كه مترتب بر وجود اوست ، و طبيعت نوعيّه است كه مبدأ فعل و سرچشمهء اصلى فاعليّت نوع و مقتضى كمال خاصّ او است .
بنابراين هنگامى كه فاعل بداند كه فعلى خير و كمال اوست و طبيعت نوعيّهء او اقتضاى آن فعل را داشته باشد ، فاعل ، خود ذاتاً بهسوى آن برانگيخته مىشود ، نه آنكه عامل ديگرى انجام فعل را ايجاب كند و بر فاعل تحميل نمايد ، چون اگر تحميل و اجبار در كار باشد ديگر قدرت معنى نخواهد داشت .
پس ، قادر به فاعلى گفته مىشود كه مختار باشد ، يعنى فعل را خود تعيين كند نه آنكه از جانب ديگرى براى او تعيين گردد .
پس از آنكه علم فاعل نسبت به خير بودن فعل محقّق شد ، شوقى به دنبال آن در فاعل براى انجام آن به وجود مىآيد ؛ چه ، خير بهطور كلى براى او دوست داشتنى است و فقدان آن سبب اشتياق است .
اين شوق ، خود كيفيتى نفسانى است و با علمى كه پيش از آن است يقيناً فرق دارد .
سپس به دنبال شوق در فاعل اراده به وجود مىآيد . اراده نيز كيفيتى است نفسانى كه
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 492
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٩٢