است ، مشروط بر آنكه هر دو مجرّد از ماده باشند .
همچنين قبلًا گفته شد كه هر علم حصولى در نهايت امر به علم حضورى مىانجامد ، و هرگاه بين عالم و معلوم رابطهء عليت و معلوليت برقرار نباشد و آن دو ، معلول علت سومى باشند ، علم آنها نسبت به يكديگر علم حصولى است . « 1 »
فصل دوازدهم : هر امر مجرّدى ، عقل و عاقل و معقول است
اينكه هر امر مجرّدى عقل است به اين دليل است كه داراى تماميّت ذات و فعليت محض است و با آن هيچ قوهاى نيست ، و اين امكان هست كه چنين موجودى براى شىء ديگرى حاضر و موجود گردد ، و چون هر چه براى موجود مجرّد ممكن باشد ، بالفعل در او وجود دارد ، بنابراين موجود مجرّد ، بالفعل معقول نيز هست . و از آنجا كه عقل با معقول اتّحاد دارد ، عقل نيز هست و چون براى خود به تمام ذات وجود دارد بر ذات خويش عاقل نيز هست .
پس ، هر مجردى عقل و عاقل و معقول است و به عبارت ديگر ، عقل و عاقل و معقول ، سه مفهوم منتزع از يك وجود واحد است .
برهانى كه ذكر شد علاوه بر آنكه اثبات مىكند هر امر مجرّدى براى خود عقل و عاقل و معقول است ، اين را نيز ثابت مىكند كه براى غير خود نيز عقل و معقول است .
اگر ايراد شود كه لازمهء اين سخن آن است كه نفس انسانى به دليل مجرّد بودن از
هامش
( 1 ) . تكيهء مؤلّف رحمه الله بر اين نكته كه علم علت بر معلول و علم معلول بر علت - به قدر وسعت وجودى معلول - بهصورت علم حضورى تحقق دارد ، مسئلهء بزرگى از مسائل متنازعٌفيه متكلّمان و حكما را حل مىكند كه در مورد چگونگى علم خداوند نسبت به كليّهء موجودات بحث داشتهاند . با اين بيان همهء نظام هستى و ذرات موجودات براى حقتعالى به علم حضورى معلوم است ، همچنين علم نفس انسان نسبت به افعال و ادراكات و فعل و انفعالات خود از اين مقوله است