قوّهء فاعله كه مبدأ آثار و افعال طبيعى است اگر با علم و مشيّت همراه باشد « قدرت » ناميده مىشود ( البته اينگونه مقارنهء قوهء فاعله با علم و مشيّت در حيوان وجود دارد نه در انواع مادون آن ) .
قدرت همان علت فاعلى است ، ليكن فاعليّت آن هنگامى تامّ خواهد بود - بدان نحو كه با وجود آن وجود فعل واجب شود - كه امور ديگرى كه از شرايط و مُعِدّات است مانند حضور مادهء قابل ، استقرار وضع مناسب براى فعل ، صحّت و آمادگى ادوات و ابزار فعل و امثال آن ، در خارج فراهم باشد . هرگاه همهء اينها فراهم شد ، فاعل تماميّت مىيابد و فعل واجب مىگردد .
با بيانى كه گذشت ، بطلان قول كسانى كه قدرت را اينگونه تعريف كردهاند : « آنچه انجام و ترك فعل با آن صحيح باشد » ثابت مىگردد ، زيرا نسبت دادن فعل و ترك با صفت امكان به فاعل ، هنگامى است كه فاعل ، جزئى از علت تامّه باشد كه در آن صورت هرگاه فاعل بهعنوان علت ناقصه به تنهايى در نظر گرفته شود و فعل به او منسوب گردد ، بديهى است كه فعل داراى صفت وجوب نخواهد بود ، اما فاعل تامّ كه خود به تنهايى علت تامّه است ، مانند واجب متعال ، ديگر نسبت فعل و ترك با او نسبت امكانى نتواند بود ، يعنى تساوى نسبت فعل و ترك با فاعل و علت تامّه بىمعنى است . « 1 »
اين اعتراض نيز وارد نيست كه گفتهاند : « لازمهء واجب بودن فعل براى ذات متعال ، او را موجَب - به فتح جيم - و مجبور به فعل مىسازد و اين با قدرت منافات دارد . »
بطلان اين اعتراض آشكار است ، زيرا اين وجوب صفتى است كه از ناحيهء واجب
هامش
( 1 ) . مقصود مؤلّف رحمه الله اين است كه تعريفى كه از قدرت كردهاند فقط در مورد فاعل غير تام كه در واقع علت ناقصهء فعل است ، درست درمىآيد ؛ چون فعل با چنين فاعلى همواره در حد امكان است نه وجوب ، اما اگر فاعل تام باشد كه علت تامّهء فعل نيز هست ، مانند حقتعالى ، ديگر سخن از صحت و امكان درست نيست ، زيرا با وجود علت تامّه ، وجود معلول واجب خواهد بود ، بدون تخلّف