متعال به فعل ملحق گرديده . فعل اثر اوست و معنى ندارد كه اثر چيزى در ذات آن چيز مؤثر باشد ، زيرا اثر در وجود خود تابع مؤثر و فرع بر وجود فاعل خويش است و فاعل ديگرى در كار نيست كه اجبار و ايجاب را در حقتعالى به وجود آورد و او را ناگزير از انجام فعل كند .
همچنين ، بطلان قول كسانى كه گفتهاند : « فعل هنگامى معنى دارد كه مسبوق به عدم زمانى باشد ، بنابراين فعلى كه مسبوق به عدم زمانى نباشد ، ممتنع است » از آنچه گفته شد آشكار مىشود .
دليل بطلان قول ايشان آن است كه اين عقيده مبتنى بر نظريهء ديگرى است كه گويد : علت نياز به علت در همهء ممكنات ، حدوث است نه امكان ، و قبلًا اين قول در مباحث علت و معلول ابطال شد .
از آن گذشته ، اين حكم با نفس زمان نقض مىشود ، زيرا ايجاد زمان را مسبوق به عدم زمانى دانستن خود متضمن اثبات زمان است پيش از ايجاد زمان ، كه ضرورتاً محال است . « 1 »
همچنين قول كسانى كه گفتهاند : « قدرت با فعل حادث مىشود و قدرت بر هيچ فعلى قبل از آن وجود ندارد » واضح البطلان است .
هامش
( 1 ) . در مباحث علت و معلول گفته شد كه علت نياز ممكن به علت ، امكان است نه حدوث . يعنى وقتى مىگوييم انسان براى به وجود آمدن احتياج به علت دارد ، از آن جهت او را محتاج به علت مىدانيم كه انسان داراى ماهيتى است ممكن ، يعنى وجود و عدم براى او مساوى است پس احتياج به چيزى دارد كه وجود او را بر عدمش مرجّح سازد و به او وجود بخشد ، اما گروهى از فلاسفه و متكلّمان گفتهاند علت نياز به علت آن است كه انسان مثلًا امرى است حادث ، يعنى زمانى نبوده و بعداً به وجود آمده ، پس در امر حدوث خود در زمان احتياج به علت دارد . معنى سخن ايشان آن است كه اگر چيزى حادث زمانى نباشد ، احتياج به فاعل ندارد . مثلًا ، زمان خود احتياج به فاعل يا علت ندارد چون قبل از زمان زمانى وجود ندارد كه زمان در آن حادث شود .
بر اساس اين قول - كه باطل است - گفتهاند : فعل مسبوق به قدرت نيست بلكه مسبوق به عدم زمانى است و قدرت را به معنى صحت فعل و ترك گرفتهاند ، آنگاه براى تعليل وقوع آن سبقت عدم زمانى بر آن را مجوّز حدوث آن دانستهاند