و او در فعل خود مسخّر فاعل ديگر باشد . چنانكه قواى طبيعى و نباتى و حيوانى در انسان ، مسخّر نفس اوست و مانند همهء علل هستى كه در تسخير واجب متعال است .
اينكه فاعل به جبر و فاعل به عنايت دو نوع متباين از فاعل به قصد باشند جاى بحث است . توضيح اينكه ما همهء اعمال مربوط به يك نوع از انواع موجودات را ، كه بهعنوان كمالات ثانويهء آن مشهور است ، به نفس ذات نوع نسبت مىدهيم . يعنى هر نوع ، خود علت فاعلى افعال و كمالات ثانويهء خويش است و از اين جهت كليّهء انواع مورد مشاهدهء ما دو گونهاند : يكى انواعى كه افعالشان به مقتضاى طبع است و علم در آن هيچگونه نقشى ندارد ، مانند عناصر ؛ ديگرى آن دسته از انواع ، كه علم در صدور افعالشان مدخليّت تام دارد ، مانند انسان .
همين قسم دوم است كه به علم مجهّز شده تا از ميان افعال ، آنچه را مايهء كمال اوست تمييز دهد و به انجام آن مبادرت كند و آنچه را كمال او نيست ترك گويد .
چنانكه كودك هر چه به دستش آيد به دهان مىبرد ، آنگاه اگر براى خوردن مناسب بود ، مانند ميوه ، آن را مىخورد و گرنه آن را دور مىاندازد .
بنابراين وساطت علم در ميان فاعل و فعل صرفاً به خاطر تشخيص افعال كمالى از غير آن است . از اينرو علم و تصديقى كه در بين فاعل و فعل ، واسطه واقع مىشود اگر از علوم حضورى و يا ناشى از ملكات نفسانى باشد و تصديق آن محتاج به تأمل و انديشه نباشد ، فعل بىدرنگ توسط فاعل اراده مىشود و به انجام مىرسد ؛ ليكن اگر كمال بودن فعل مورد ترديد باشد و تصديق آن نياز به تفكّر و تروّى داشته باشد ، فاعل علمى شروع مىكند به تطبيق يك يك عناوين و اوصاف كمالى معلوم خود بر آن فعل مردّد ، تا اگر سرانجام كمال بودن فعل مورد تصديق قرار گرفت آن را انجام دهد و گرنه ترك گويد .
اين ميل و انعطاف به يكى از دو طرف فعل و ترك است كه ما آن را « اختيار » مىناميم و فعل صادر از آن را فعل اختيارى مىگوييم .
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٣١١