فاعلى خويش است بايد حادث زمانى باشد و دليل ايشان اين است كه اگر چيزى دائماً موجود باشد ، نياز به علت براى آن معنى نخواهد داشت و لازمهء اين سخن آن است كه ، معلول با وجود علت تامّهاش مىتواند موجود نباشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . چنانكه در خلال مباحث اين فصل ملاحظه گرديد مسئلهء عمده اين است كه با وجود علت تامّه معلول ، و با وجود معلول ، وجود علت واجب خواهد بود . از مهمترين اشكالاتى كه بر اين قانون قطعى خدشهناپذير گرفتهاند ، چنانكه قبلًا نيز اشاره شد ، اصطكاك اين حكم با حدوث عالم است . بدين معنى كه اگر وجود معلول با وجود علت و وجود فعل با وجود فاعل و وجود اثر با وجود مؤثّر و ترجّح وجود يا عدم چيزى با وجود مرجّح واجب باشد و از طرفى همهء معاليل و افعال و آثار وجودى و كلّ عالم هستى حادث باشد ( حادث زمانى ) و از طرف ديگر وجود واجب متعال بهعنوان علت تامّه و فاعل مطلق و مرجّح اصلى و علت العلل ، ازلى و ابدى باشد ، مسئلهء وجوب وجود معلول با وجود علت ايجاب مىكند كه عالم ازلى و ابدى باشد نه حادث زمانى .
ايشان چون پنداشتهاند حدوث جهان احتياج به فاعل دارد و اگر جهان حادث نباشد . نيازمند فاعل هم نخواهد بود ، چنين توجيهات ناصوابى كردهاند .
مؤلّف با استشهاد به سخنان ملاصدرا و با ظرافت خاصّ خود اين مسائل را به مناسبتهاى مختلف به وضوح پاسخ داده است . چكيدهء بحثها اين است كه اوّلًا : حدوث ، علت احتياج ممكنات به علت نيست . يعنى چنان نيست كه اگر چيزى حادث نباشد فاعل نخواهد ، زيرا علت نياز به فاعل و علت و مرجّح ، امكان ماهيت است كه به وجود و عدم نسبت مساوى دارد .
ثانياً : آنچه موجود باشد اگر واجبالوجود نباشد ممكن خواهد بود و در وجود احتياج به فاعل و علت خواهد داشت و اين احتياج نه فقط براى موجود شدن ( حدوث ) است بلكه براى وجود چه در يك لحظه و چه براى هميشه ، چه قديم و چه حادث ، اين نياز برقرار است ، زيرا اين نياز لازم ماهيت است و هيچ چيز جز واجب بالذات بدون ماهيت نيست . پس نياز همواره با ممكنات همراه است و در هر لحظهاى كه علت نباشد وجود آن ماهيت منتفى مىشود ( البته براى موجودات جهان ، كون و فساد از طريق علل ناقصهء متعدد صورت مىگيرد و عدم در كار نيست ) .
ثالثاً : حدوث فقط يك نوع و آن هم حدوث زمانى نيست و اين مسئله از مهمترين مسائل فلسفى است كه فلاسفهء جديد غرب غالباً از توجه بدان غافل بوده ، به گمراهى افتادهاند . بدين معنى كه وقتى مىگويند فلان چيز حادث است ، مثلًا عالم حادث است ، همهء اذهان به اين سو مىرود كه امتدادى از زمان ، از ازل بىآغاز تا ابد بىپايان ، وجود دارد و حدوث يعنى در يك نقطه از اين امتداد ، چيزى به وجود آيد ، و چون بىآغاز است پس قبل از وجود هر چيزى ، زمانى طولانى بلكه از طرف آغاز نامتناهى يافت مىشود كه در آن ، آن شىء به خصوص نبوده است . كل عالم نيز چون حادث است پيش از آن ، خدا بوده است و زمان و ديگر هيچ ، و پس از ارادهء خداوندى جهان به وجود آمده در حالى كه پيش از آن زمان درازى خالى از جهان بوده است .
اينگونه تصورات از آنجا ناشى شده كه نوع رابطهء علت را با معلول ندانستهاند . در مورد خود زمان نينديشيدهاند كه زمان خود امرى است حادث . به چه دليل وجود آن را ابتدا مفروض گرفته ، براى چگونگى بقيّهء حادثات به دنبال علت مىگردند ؟ غافل از آنكه جهان حادث است ، اما حادث زمانى نيست .
بنابراين اقسام حدوث - حدوث زمانى و حدوث ذاتى و دهرى - را طبق تحقيقات حكماى بزرگ اسلام بهويژه ميرداماد و ملاصدرا و شاگردان و پيروان ايشان از جمله آراء مؤلّف رحمه الله را در اين مورد بايد مورد توجه قرار داد . براى اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب قبسات ميرداماد و جلد دوم اسفار و مرحلهء چهارم اين كتاب فصل هفتم و هشتم