چون جنس آن حيوان است و شأن حيوان ، بينا بودن است ، ولو آنكه طبيعت نوعى عقرب بدان متّصف نباشد . همچنين ، ريش نداشتن و امردى انسان ، قبل از دوران بلوغ ، عدم ملكه است ، زيرا طبيعت نوعى انسان شايسته داشتن ريش است هر چند كه گروه نابالغى بدان صفت متصف نباشد و تقابل عدم و ملكه در اين موارد نيز حقيقى است .
گاه در تقابل عدم و ملكه وقت را شرط قرار مىدهند بدين معنى كه عدم حتماً بايد در وقت ملكه باشد و بر اين اساس ، امرد بودن انسان پيش از بلوغ ، عدم و ملكه نخواهد بود و نيز ، چشم نداشتن عقرب را كورى نتوان گفت ، و اين را تقابل عدم و ملكهء مشهورى نامند .
اين تقسيمبندى ، در حكم نوعى اصطلاح است و با اين بيان ، مواردى كه موضوع ، جنس و فصل باشد از تقابل عدم و ملكه خارج نمىماند ؛ با توجه به اين مطلب كه اگر اين موارد جزو تقابل مزبور قرار نگيرد تحت هيچيك از اقسام سهگانهء ديگر هم قرار نخواهد گرفت و تقابل هم از اين چهار قسم بيرون نيست . « 1 »
فصل هشتم : تقابل تضايف
چنانكه در تقسيم كلّى تقابل گفته شد ، تقابل تضايف بين دو امر وجودى تحقّق مىيابد كه تعقّل يكى بدون تعقّل ديگرى ممكن نباشد و آن دو امر با يكديگر نسبتى دو جانبه داشته باشند كه تا يكى تعقل نشود تصور ديگرى امكانپذير نگردد . دليل عدم اجتماع آنها در يك امر از يك جهت واحد ، آن است كه يك چيز واحد نمىتواند
هامش
( 1 ) . توضيحات مؤلّف رحمه الله دربارهء موضوع تقابل عدم و ملكه بيشتر به منظور ردّ قول كسانى است كه شايستگى دارا بودن ملكه را تنها در خود موضوع منحصر ساخته و صلاحيت طبيعت نوعى و جنسى را ناديده گرفته و گفتهاند مثلًا ، وقتى مىتوان به كسى بىريش گفت كه مرد باشد و فاقد ريش ، پس انسان را بدين صفت نتوان خواند و بنابراين در انسان بهطور مطلق ريش داشتن و نداشتن ، تقابل عدم و ملكه نيست ، ليكن نظر مؤلّف درستتر است