قضيّهاى تحقق نمىيابد مگر آنگاه كه نقيض آن كاذب باشد و شك در صدق اين قضيّه منفصلهء حقيقى ، شك در كذب نقيض آن را ايجاب مىكند و اگر كذب نقيض هم مورد ترديد واقع شود صدق نقيض آن نيز مشكوك خواهد بود و اگر در صدق آن نيز ترديد روا باشد ، زوال و فساد علم ، از اصل و اساس حتمى خواهد بود . اين مخالف با فطرت انسانى است و شكّى كه سوفسطى از آن دم مىزند ، يك دعوى لفظى بيش نيست و پس از اين دربارهء آن به تفصيل سخن خواهيم گفت . « 1 »
فصل هفتم : تقابل عدم و ملكه
تقابل عدم و ملكه كه آن را عدم و قنبه نيز گويند ، عبارت است از تقابلى كه بين يك امر وجودى و عدم آن امر در موضوعى برقرار شود كه آن موضوع شايستگى اتّصاف بدان امر را دارا باشد . مانند كورى و بينايى كه در واقع همان بود و نبود چشم است در موضوعى كه بايد داراى چشم باشد .
در اينكه موضوع اينگونه تقابل ، طبيعت شخصى باشد يا نوعى و يا جنسى تفاوتى نيست و در هر سه حالت تقابل عدم و ملكه قابل تحقق است ، زيرا طبيعت جنسى و همچنين طبيعت نوعى مىتوانند موضوع اوصاف افراد خود واقع شوند همچنان كه فرد نيز به وصف نوع و جنس خود متصف مىشود .
بنابراين بىچشم بودن عقرب ( بنا بر عقيدهء عوام ) همان كورى و عدم ملكه است ،
هامش
( 1 ) . اصل عدم تناقض و امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين ، مبناى معرفت بشرى است و به نحوى كه در متن كتاب تقرير يافته ، از بديهىترين قضاياى اوليّه است ، كه ترديد و تزلزل در آن در طول تاريخ بشرى تنها به گروهى از سوفسطائيان منسوب است ، آن هم نه آنكه اجتماع نقيضين را ممكن بدانند بلكه نسبت به دو طرف نقيض در هر قضيهاى بىتفاوت بودند . خورشيد هست و خورشيد نيست براى ايشان علىالسّويه و تقريباً به يك معنى بوده است ، و بديهى است كه اگر بنيان اين اصل كه فطرتاً مورد تصديق انسان است مورد ترديد قرار گيرد ، همهء علوم و معارف بشرى با جهل مساوى خواهد بود . حتى قضيّهء : اجتماع نقيضين ممكن است هم ، تبديل به اجتماع نقيضين ممكن نيست ، خواهد شد