با خود نسبت متقابل برقرار كند . « 1 »
بر اين مطلب كه تضايف از اقسام تقابل باشد اعتراض كرده و گفتهاند تقابل بهطور كلى از هر قسم كه باشد خود از اقسام تضايف است ، زيرا هر دو امرى كه با يكديگر متقابل باشند متضايف نيز خواهند بود ، بنابراين تضايف را از اقسام تقابل شمردن مانند چيزى را قسمى از خود دانستن است .
در پاسخ آن گوييم : وقتى گفته مىشود تقابل قسمى از تضايف است منظور آن است كه مفهوم تقابل يكى از مصاديق تضايف است و هنگامى كه مىگوييم تضايف از اقسام تقابل است منظور آن است كه مصداق تضايف يكى از اقسام تقابل و جزء مصاديق آن است . پس آنچه قسمى از تضايف به حساب مىآيد مفهوم تقابل است و آنچه قسيم تضايف شمرده مىشود مصداق آن است . بسيار پيش مىآيد كه يك مفهوم ذهنى ، فرد يا مصداقى از مفهوم مقابل خود باشد مانند مفهوم جزئى كه هم فردى است از كلى و هم مقابل كلى است ، به دو اعتبار .
از احكام تضايف - چنانكه در مقولهء اضافه بدان اشاره شد - آن است كه طرفين متضايف در وجود و عدم و قوه و فعل متكافىء هستند . يعنى اگر يكى از طرفين موجود باشد ديگرى هم ضرورتاً وجود خواهد داشت و اگر يكى معدوم باشد ديگرى هم معدوم است و همچنين در حالت قوه و فعل ، و لازمهء اين حكم آن است
هامش
( 1 ) . هرگاه دو امر نسبت به هم مضاف باشند ، يعنى تقابل تضايف داشته باشند ، اجتماعشان در يك موضوع واحد از يك جهت واحد محال خواهد بود . معنى اضافه در مبحث اضافه بهعنوان يكى از مقولات عرضى گفته شد ، در اينجا سخن از تقابل دو طرف اضافه است . مثلًا در اضافهء پدرى و فرزندى ، اگر كسى پدر كسى باشد فرزند همان كس نتواند بود ليكن مىتواند فرزند شخص ثالثى باشد . پس منظور از قيد « جهت واحد » براى پيشگيرى از اشتباه كسانى كه مىگويند : اجتماع طرفين متقابل در يك موضوع ممكن است ، و نمونههايى نظير ، احمد هم پسر است و هم پدر ، كرهء ماه هم بالاست و هم پايين و امثال آن را ذكر مىكنند ؛ در صورتى كه احمد اگر پسر على باشد بايد پدر حسن باشد ، پدرى و پسرى در او از يك جهت نيست ، و يا ماه اگر بالاست نسبت به كسانى كه آن را بالاى سر خود مىبينند بالاست نه نسبت به مردم نيمكرهء مقابل ، و بنابراين از يك جهت واحد بالا و پايين نيست