كه هيچيك از طرفين تضايف بر ديگرى تقدم خارجى يا ذهنى نتواند داشت .
فصل نهم : تقابل تضادّ
چنانكه در تقسيم تقابل گفته شد ، تقابل تضاد بين دو امر وجودى برقرار است كه بر يكديگر مضاف نباشند و در زمان واحد و در محل واحد اجتماع آنها ممكن نباشد .
در آنچه از حكماى دورهء باستان منقول است ، در تعريف تضاد به همين اندازه اكتفا شده است و بنا بر تعريف مذكور ، وقوع تضادّ در بين جواهر نيز جايز است و اطراف تضاد مىتواند از دو بيشتر باشد .
حكماى مشّاء ( در عصر اسلام ) بر آنچه مستقيماً حاصل از تقسيم سابق الذكر است قيود ديگرى افزودهاند و بنا بر تعريف ايشان تضاد عبارت است از : تقابل دو امر وجودى غيرمتضايف كه متعاقباً بر موضوع واحدى درآيند و آن دو امر داخل در تحت يك جنس قريب باشند و بين آن دو ، خلاف در حدّ نهايت باشد .
بنا بر تعريف مشّائين ، تضادّ منحصراً در بين دو نوع از انواع اخير واقع در تحت يك جنس قريب از اعراض كه خلاف بين آنها در حد نهايت باشد واقع مىشود . به علاوه ، وقوع تضاد در بين بيش از دو طرف ممكن نيست .
بيان مطلب اينكه : هر ماهيتى از ماهيات ، بلكه هر مفهومى از مفاهيم ذاتاً با مفاهيم ديگر متفاوت است و طبعاً از آنها جداست و اين اختلاف را تضادّ نمىگويند هر چند كه سلب غير در مورد آن صدق كند . نيز هر نوع تامّ خارجى و آثار خارجى آن از نوع ديگر و آثار آن مجزّاست و با هر چيزى جز خود مباين است و هرگز مفهوم يكى بر ديگرى چنان صدق نمىكند كه وجود خاصّ يكى كه عدم را از ذات خويش طرد مىكند ، عيناً ، عدم را از ذات ديگرى طرد كند ، اما اين غيريت و اختلاف را تقابل و تضاد نمىگويند . پس تضاد عبارت است از :
تقابل بين دو امر وجودى كه هر يك از آنها به ذات ماهيت خود ماهيت ديگرى را