تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
كه آن ديگرى . انسان لاانسان را طرد مىكند و لاانسان انسان را . بديهى است كه اگر ثبوت و وجود در طرف انسان در نظر نباشد لاانسان را طرد نمىكند و با آن متناقض نمىشود ، بنابراين انسان و لاانسان از آن‌رو كه با يكديگر تناقض دارند كه در معنى ، وجود انسان و عدم انسان منظور نظر واقع هستند و اين تقدير درست نتواند بود مگر آن‌كه قيام وجود را به انسان و عدم را به لاانسان اعتبار كنيم . پس انسان و لاانسان از آن جهت با يكديگر تناقض دارند كه هر طرف به يك قضيّهء هل بسيطه قابل تحليل است : انسان موجود است و انسان موجود نيست . همين توجيه در مورد دو مفهوم متناقض ايستادن زيد و نايستادن زيد نيز جارى است . چون در اين‌جا هم منظور ، وجود ايستادن براى زيد و عدم ايستادن براى زيد است و به دو هليهء مركّبه تحليل مىشود : زيد ايستاده است و زيد ناايستاده است . پس ، تقابل تناقض در حقيقت بين ايجاب و سلب است و به عبارت ديگر ، بين وجود و عدم . جز اين‌كه - چنان‌كه در مبحث عاقل و معقول خواهد آمد ان شاءاللَّه - عقل ابتدا مفهوم وجود را به‌صورت معنى حرفى در قضايا مىيابد ، سپس آن را به‌صورت مستقل تعقل مىكند و به معنى اسمى تبديل مىنمايد و از حالت رابط خارج مىسازد و نظير همين فعاليّت ذهنى را بر روى عدم انجام مىدهد و همين‌گونه تصوير را از عدم مىنگارد . بنابراين تقابل تناقض اولًا : و ذاتاً بين ايجاب و سلب است و در مورد جز آنها عرضى است . پس آنچه در بعضى كتاب‌ها تناقض را تنها بين قضايا محقق دانسته و نه مفردات ، مانند اين عبارت خواجه در تجريد : « تقابل سلب و ايجاب به قول و عقد باز مىگردد » منظور وى سلب و ايجاب منضم به مضمون قضيّه بوده است . هم‌چنين اين‌كه بعضى گفته‌اند : نقيض هر چيز ، رفع آن است . منظور ايشان از رفع ، طرد ذاتى بوده است ، چنان‌كه در تقابل سلب و ايجاب هر يك ديگرى را ذاتاً طرد و