نباشند چنانكه شيرينى و سياهى كه يكى در قند است و ديگرى در زغال و از هم بيگانهاند ؛ اين را « خلاف » يا غيريّت بر حسب تشخّص و تعدّد گويند .
تقابل چهارگونه است ، تقابل تناقض و تقابل عدم و ملكه و تقابل تصايف و تقابل تضاد و بهتر است در تنظيم اقسام آن گفته شود : تقابل يا چنان است كه يكى از طرفين عدم ديگرى است يا نه ، در صورت اول يا موضوع قابلى در كار است ، كه آن را تقابل عدم و ملكه گويند يا موضوع قابل در كار نيست مانند ايجاب و سلب كه آن را تقابل تناقض گويند .
در صورت دوم - كه يك طرف عدم ديگرى نباشد - و دو طرف دو امر وجودى باشند يا چنان است كه تعقّل يكى جز با تعقّل و قياس با ديگرى ممكن نيست كه آن را تضايف گويند مانند بالا و پايين و يا نه ، كه تقابل تضاد است .
فصل ششم : تقابل تناقض
تناقض همان تقابل ايجاب و سلب است چنانكه گوييم زيد سفيد است و زيد سفيد نيست و يا بين مفردات خارج از قضايا ، مانند انسان و ناانسان ، كورى و ناكورى ، معدوم و نامعدوم .
دو طرف نقيض نه با هم صادق هستند و نه كاذب ، و به عبارت ديگر ، نه اجتماع مىپذيرند و نه ارتفاع . بنابراين ، اساس تناقض يك قضيهء منفصلهء حقيقيه است بدين نحو : يا ايجاب صادق است و يا سلب .
پس ، تناقض در حقيقت بين ايجاب و سلب است و اين سخن با تحقق تناقض در ميان مفردات منافاتى ندارد . چون هر مفهومى كه مستقلًا در نظر بگيريم و سپس معنى نفى را بر آن بيفزاييم بين آن دو مفهوم تناقض تحقق مىيابد ، مانند انسان و ناانسان ، اسب و نااسب . چون همين قدر كه دو مفهوم متناقص انسان و ناانسان را در نظر آوريم بدون ترديد آنها را متقابل مىيابيم و هر يك ديگرى را به همان نحو دفع و طرد مىكند