تعريف خارج گردد ؛ چنانكه زيد مىتواند پدر عمرو باشد و پسر بكر . « 1 » قيد « وحدت زمان » براى آن است كه تقابلهاى زمانى را شامل گردد و بر اين اساس عروض دو ضد در يك موضوع ليكن در دو زمان مختلف تعريف مذكور را نقض نمىكند . « 2 »
تعريف تقابل بدان نحو كه ذكر شد ، با امتناع اجتماع دو موجود همانند ( مثلين ) - چنانكه در مبحث عدم تكرر وجود گفته شد - نقض نمىگردد و كسى نمىتواند اعتراض كند كه در مثلين ، تقابل ذاتى بدان نحو كه ماهيت نوعى مشترك يكى از دو مثل به ذات خود ديگرى را دفع نمايد ، تحقق ندارد ؛ چون امتناع اجتماع مثلين از جهت امتناع تكرر وجود است چنانكه گفته شد . « 3 »
همچنين ، امتناع اجتماع نقيضين لازم و عين ملزوم نيز تعريف مذكور را نقض نمىكند ، زيرا معاندت موجود بين نقيضين لازم و عين ملزوم به جهت تقابلى است كه بين لازم و نقيض آن وجود دارد ، بنابراين امتناع اجتماع ملزوم با نقيض لازم خود ، عرضى است نه ذاتى . « 4 »
غيريت غيرذاتى آن است كه دو چيز ، نه از جهت ذات بلكه به علل ديگر مجتمع
هامش
( 1 ) . پدر و پسر با يكديگر تقابل تضايف دارند و ليكن اجتماع آنها در يك شخص امكانپذير است ، مانند مثال متن . ازاينرو قيد جهت واحد را به تعريف افزودهاند تا معلوم شود كه يك مرد از جهتى كه پدر است نمىتواند پسر باشد
( 2 ) . دو ضد مىتوانند بر يك موضوع واحد درآيند ليكن در دو زمان ، آنچه ممتنع است اجتماع آنها در زمان واحد است
( 3 ) . چون ملاك تقابل بين دو شىء ، ممتنع بودن اجتماع آنها است و تقابل ، خود غيريت ذاتى دو چيز است ، ممكن است گفته شود : اجتماع مِثلين ( دو موجود از هر جهت يكسان ) نيز محال است در صورتى كه آنها نه غيريّت دارند و نه تقابل . از اينرو ، مؤلّف رحمه الله توضيح مىدهد كه عدم اجتماع دو مثل به علت محال بودن تكرّر وجود است و ربطى به ماهيات آنها ندارد . رجوع شود به مبحث « تكرر در وجود نيست » همين كتاب
( 4 ) . چون مبناى تقابل را مغايرت ذاتى دو چيز معرفى كرد ، و بين نقيض لازم و عين ملزوم تقابل وجود دارد بدون آنكه بين آنها مغايرت ذاتى باشد ، مثلًا : لازمهء حركت جسم حرارت است و عدم حرارت با حركت متناقض است ، در صورتى كه عدم حرارت ذاتاً مغاير با حركت نيست ، از اين جهت گويد : امتناع اجتماع نقيض لازم و عين ملزوم عرضى است ، نه ذاتى . ر . ك . اسفار ، ج 2 ، ص 104