وجوديش اين است كه حق هر يك از قواى نفسانى را چنانكه بايد و شايد ادا نمايد ، هرگاه در خط اعتدال باشد « عدالت » ناميده مىشود و اگر از آن حد به جانب افراط گرايش يابد « ظلم » و اگر به جانب تفريط گرايد « انظلام » ( ظلمپذيرى و ستمكشى ) خواهد بود .
حد وسط اين ملكههاى اخلاقى كه اصول اخلاق انسانى محسوب مىشوند و نيز خلقهاى متفرع از آنها ، جزء فضائل ستوده است و دو طرف آنها كه همان جوانب افراط و تفريط باشد جزء رذائل و صفات نكوهيده محسوب مىشود كه بحث و بررسى اينگونه فضائل و رذائل ، خارج از موضوع اين كتاب است .
از آنچه گذشت روشن شد كه :
اوّلًا : خُلق ، تنها در عالم انسانى موجوديت و حقيقت دارد و در جاندارانى كه توسط افعال ارادى به كمال شايستهء وجود خود دست مىيابند . بنابراين ، موجودات مفارق داراى خلق نيستند ، چون نه عقل عملى دارند و نه تكامل ارادى .
ثانياً : هر يك از اين خُلقها كه از مقولهء كيفيات نفسانى است هرگاه بهصورت ملكهء راسخ در نفس باشد در مقابل آن « حالى » از همان كيفيت وجود دارد ؛ مانند شهوت و غضب و خوف و فزع و حزن و همّ و خجل و فرح و سرور و غم و جز آنها ، كه بحث از علل و اسباب هر يك را بايد در طب جستجو كرد و اصلاح و تدبير آنها را به نحوى كه با سعادت بشرى سازگار باشد در علم اخلاق .
ديگر از كيفيات نفسانى لذّت و الَم است . لذّت چنانكه تعريف كردهاند عبارت است از : ادراك ملائم از آنرو كه ملائم است و الم ؛ ادراك منافى از آنرو كه منافى است « 1 » .
هامش
( 1 ) . تعريف لذّت و الَم نيز مانند ساير كيفيات نفسانى دشوار است ، زيرا اينگونه احوال با آنكه براى انسان به علم حضورى معلوم و شناخته شده است ، اما تعبير از آنها در قالب تعاريف منطقى آسان نيست . لذّت عين ادراك امر ملائم وسازگار بانفس است و اين ادراك باشناخت شىء لذيذ تفاوتدارد