اما نور ، بىنياز از تعريف است و بسا آن را اين چنين تعريف كردهاند ؛ آنچه خود پيداست و پيدايى چيزهاى ديگر بدوست ( الظاهر بذاته المظهر لغيره ) كه البته بايد مراد از « اظهار نور اجسام ديگر را » تنها ظاهر ساختن در چشم باشد و گرنه اظهار ، بهصورت مطلق خاصّهء وجود است و بس .
به هر حال ، معروف در مذهب حكما آن است كه نور كيفيت قابل ابصارى است كه در اجسام نورانى ، بالذات و در اجسام ديگر به مقابله با جسم نيّر ، بدون انتقال از نيّر به مستنير ، وجود دارد و مقابل آن تاريكى است و تقابل نور و ظلمت از نوع تقابل عدم و ملكه است . « 1 »
همچنين گفتهاند : نور ، جوهرى جسمانى است . نيز گفتهاند : نور همان ظهور رنگ است .
2 . ديگر از كيفيّات محسوس ، مسموعات است كه چيزى جز اصوات نيست .
صوت كيفيتى است كه از بر هم كوفتن دو جسم يا بركندن چيزى حاصل مىشود و هوا را متموّج مىسازد و اين تموّج هواى مجاور پردهء صماخ را نيز متموّج مىكند تا صوت از طريق تأثر آن احساس شود . البته ، صوت خود تموّج هوا يا كوفتن و بركندن نيست ، نيز نبايد صوت را امرى خيالى و تنها موجود در حسّ تصور كرد كه در خارج
هامش
( 1 ) . يكى از اقسام تقابل ، تقابل عدم و ملكه است كه عبارت است از تقابل بين دو امر كه وجود يكى عدم ديگرى باشد در يك موضوع قابل . مثل كورى و بينايى و نور و ظلمت كه كورى همان عدم بينايى است و ظلمت ، عدم نور است ، در حيوان كه قابليت بينايى دارد و جسم كه قابليّت مرئى بودن دارد .
اما مشكل اصلى در مسئلهء نور از ديدگاه حكماى پيشين ، همان جوهر بودن يا نبودن آن بوده است و سرعت خارج از حدّ تصور نور ( 000 / 300 كيلومتر در ثانيه ) مانع از آن بوده است كه جسميّت يا جوهريّتى براى آن قائل شوند . از طرفى مبحث امواج با وسعت و اهميتى كه در فيزيك جديد دارد براى ايشان ناشناخته بوده است .
بسيارى از مسائل مربوط به نور در عصر جديد و در قرن بيستم كشف گرديد و امروزه موضوع عمدهء فيزيك جديد ، نور و موج و حركت و ذرّه است كه در حكمت قديم هيچيك به مفهوم امروزى آن ، شناخته نبود .
اما حقيقت را نبايد كتمان كرد كه سخن حكماى پيشين در مورد نور همواره با ترديد و احتمال همراه بوده و تشتت اقوال ايشان خود حكايت از سرگردانى آنان دارد