هامش
- الكترون و پروتون و نوترون و احياناً ذرات ديگرى كه ساختمان درونى اتمها را تشكيل مىدهد - برقرار است ، اعم از آنكه نسبتها بين عدد ذرات باشد يا وزن يا ديگر عوارض مادى .
با توجه به اين نكات - كه تفصيل بيشتر آن را مجال نيست - دليل آنكه بسيارى از اهل نظر نوعيّت انواع مختلف موجودات مادى را ناشى از كميّت مىدانند و بر خلاف گفتهء مؤلّف رحمه الله عوارض كمى و وضعى را از عوامل قوامدهندهء ماهيات محسوب مىدارند همين است كه علوم تجربى به صراحت مىگويد نوعيّت جسم بستگى به كميّت مولكولها ( در اجسام مركب ) و كميّت اتمها ( در اجسام ساده ) و ذرات زير اتمى ( در اتم ) دارد .
اما چنانكه مؤلّف رحمه الله از ديدگاه فلسفى به مسئله توجه داشته است ، اعراض لاحق بر جسم اعم از كم و كيف و وضع از شئون جوهر جسماند و وجودشان قائم به وجود جسم است و اگر جسم نباشد هيچيك از اين عوارض وجود نخواهد داشت . پس خواص خود جسم چگونه مىتواند ماهيت نوعى آن را تكوين كند و اگر عوارض ، هر يك بر ديگرى قائم باشد سرانجام بايد به امرى داخل در ذات جسم منتهى گردد ، و اگر گفته شود ماهيت نوعى اجسام اساساً به عوارض خاص آنها بستگى دارد ، يعنى هر نوع تشكيل شده است از مادّهء اوليّهء - كه دانش امروز بهويژه فيزيك جديد همهء نظريات پيشين حتى نظريّهء اتمى را دربارهء آن به بنبست كشانده است و فعلًا هيچ تعريفى از ماهيت آن به دست نمىدهد - به اضافهء تعدادى خواص و عوارض كه از خارج بر آن وارد مىگردد ، مسئله به مراتب مشكلتر و نقاط ضعف آن بيشتر مىشود ، زيرا بديهى است كه همهء عوارض و خواص جسم ناشى از خود ماهيت جسم است و كيفيت و كميت و غيره براى مادّهء اوليّه - كه هنوز جسميت نيافته است - معنى ندارد و علاوه بر آن ، اعراض وجود مستقل ندارند و وجود آنها چنانكه گفته شد قائم بر جسم است .
به عبارت ديگر ، هر ماهيت نوعى خاصّ داراى آثار و خواص ويژهاى است . حال اگر آن آثار و خواص ويژه ناشى از مادّهء اوليّه باشد ، ماده اوليّه در همهء اجسام مشترك است و نمىتواند پيش از آنكه جسميت يابد داراى خاصيّتى باشد و اين هم در فلسفه - كه ماده ، قوّهء محض تعريف شده و هم در فيزيك كه انرژى متراكم يا امواج و غيره دانسته شده است - مسلم است كه ماده قبل از تلبّس بهصورت جسم داراى آثار و عوارض نتواند بود و اگر باشد آن را ماده نمىدانيم بلكه همان جسم خواهد بود .
تذكر اين مطلب بىفايده نيست كه در نوشتههاى بعضى از پيروان مكاتب مادى اواخر قرن نوزدهم - كه از پيشرفتهاى فيزيك جديد و آنچه پس از پيدايش نظريّهء « نسبيّت » در آن علم و نيز در فلسفه به وقوع پيوسته است بىبهره بودهاند - همواره تعريف ماده را با تعريف جسم خلط كردهاند و براى ماده همان خواصى را قائل شدهاند كه در مورد جسم مصداق دارد و بهويژه پيروان مكتب ماترياليسم ديالكتيك ، ماركس و انگلس ، غالباً جسم و ماده را در جاى يكديگر بهكار بردهاند ( اين مطلب در آثار ترجمه شدهء ايشان عموميت دارد ) و به همين جهت است كه براى آن خواص ذاتى و عرضى ، از قبيل كم و كيف و وضع و اين و غيره قائل شدهاند . در صورتى كه اينها از خصوصيات اجسام است و اگر جسم تا آنجا تجزيه شود كه ديگر داراى كم و كيف و وضع نباشد ، ديگر نمىتوان ماهيت نوعى خاصّى بدان نسبت داد .
بنابراين با همهء پيشرفتهاى علمى ، مباحث فلسفى همچنان به قوّت خود باقى است و مسائل پيچيدهاى در همين زمينه در فلسفهء جديد مطرح است كه بدون توجه به فيزيك نسبيّت و رياضيات جديد و خلاصه آنچه پس از پيدايش مكتب ماترياليسم ديالكتيك قرن نوزدهم در قرن بيستم كشف شده است ، قابل حل نيست