اعتراض ديگر اينكه : اگر واجب بالذات همين « بودن در خارج » يعنى بودن مطلق باشد ، لازمهء آن اين است كه هر موجودى واجب باشد ، و اگر بودن مقيّد به تجرّد از ماهيت باشد ، مركّب بودن واجب بالذّات لازم مىآيد ، با در نظر گرفتن اين مطلب كه تجرّد يك معنى عدمى است و صلاحيّت آنكه جزئى از واجب باشد در آن نيست ؛ و اگر همان « بودن » باشد به شرط تجرّد ، در آن صورت بالذّات نخواهد بود . و اگر چيزى غير از « بودن » در خارج باشد ، هرگاه مغاير با « بودن » باشد ، موجود نخواهد بود ، زيرا بدون « بودن » چيزى موجود نخواهد شد و اگر « بودن » جزئى از او باشد تركيب لازم مىآيد و همهء اين موارد باطل است . ليكن اگر « بودن » امرى خارج از واجب بالذات باشد ، در نتيجه وجود او خارج از حقيقت او خواهد بود و اين مطلوب است ؛ « 1 » و اعتراضاتى ديگر از همين قبيل .
اعتراضات مذكور هيچيك وارد نيست ، به اين دليل كه وجود مورد نظر ايشان با مفهوم عام بديهى وجود است كه يك معنى عقلى اعتبارى است و با وجود مورد بحث در واجب بالذّات ، كه حقيقت عينى خاصّ واجبى است ؛ فرق دارد ، و يا آنكه مقصود از آن طبيعت كلى مشترك متواطى است كه بر همهء مصاديق خود بهطور مساوى صدق مىكند كه آن نيز درست نيست ، زيرا وجود حقيقتى مشكّك و داراى مراتب مختلف است و عالىترين مرتبهء آن به ذات واجب اختصاص دارد .
از آن گذشته ، تجرّد از ماهيت هم يك وصف عدمى نيست ، بلكه به معنى نفى حدّ است كه در حقيقت سلب سلب ، يعنى ايجاب است . « 2 »
هامش
( 1 ) . منظور اين است كه اگر براى واجب بالذّات ، حقيقتى غير از وجود ثابت گردد ، مطلوب ، كه ماهيت داشتن ذاتواجب است ، ثابت مىگردد
( 2 ) . پيش از اين كراراً به اين مطلب تصريح شده است كه وجود حقيقتى است عينى كه عدم را طرد و نفى مىكند و بسيارى از اشتباهات فلسفى ناشى از اين است كه معنى اعتبارى و عقلى وجود را با نفس وجود يكى فرض مىكنند ، در حالى كه آنچه تحقّق خارجى دارد و در جهات هستى اصيل و واقعى است همين وجود است . معنى وجود كه از آن به « بودن » و موجوديت و امثال آن تعبير مىشود ، امرى است ذهنى و اعتبارى و جزء مفاهيم ذهنى است .
گاه نيز وجود را بهصورت يك طبيعت كلّى يا مفهوم و ماهيتى كه بر جميع مصاديق خود به يك نحو صدق مىكند بهكار مىبرند ، مانند همهء مفاهيم كلّى متواطى ديگر ، مثل ماهيت انسان و ماهيت كتاب كه صدق آن بر همهء مصاديق بهطور يكنواخت است . ليكن چنانكه قبلًا اثبات گرديد ، طبيعت وجود ، كلّى مشكّك است و صدق آن بر مصداقها به تساوى نيست . يعنى مانند مفهوم انسان نيست كه همهء انسانهاى مصداق آن در انسانيّت مساوى باشند ، بلكه مانند نور است كه مصداقهاى آن ، مانند نور ماه و نور خورشيد و نور شمع به درجات مختلفند .
چنانكه ملاحظه گرديد در اعتراضات مذكور در متن ، يا وجود را همان مفهوم اعتبارى ، « بودن » يا موجوديت تصور كردهاند و يا طبيعتى كلّى كه بر همه مصاديق يكسان صدق مىكند كه هيچيك درست نيست .
به علاوه ، تجرد از ماهيت ، يعنى ماهيت نداشتن را يك صفت عدمى پنداشتهاند كه موجب نقصان ذات واجب و نقض وجوب اوست ، در حالى كه هرگونه نداشتنى مايهء نقصان و سلب وجوب نيست ، و چنانكه در مورد صفات سلبيه گفته شد ( پاورقى ص 122 ) داشتن بسيارى از صفات براى ذات واجب موجب حد و قيد است و نداشتن آن با ذات بىحدّ سازگار است . ماهيت به معنى حدّ وجود است و سلب آن يعنى نفى حدّ ، و وجود است و سلب آن يعنى نفى حدّ ، و سلب سلب ، ايجاب است ، چنانكه گويى زيد نابينا نيست ، يعنى بيناست