داراى نوعى حقيقت وجودى باشد كه نه زائد بر ذات ، بلكه عين ذات او باشد ؛ آنگاه عقل آن را تحليل كند به يك وجود و يك امر جزئى شخصى غيركلّى كه معروض وجود واقع شود ، بهعنوان ماهيت او .
پاسخ اشكال اين است كه « تشخّص » امرى است مربوط به وجود و نه چيزى جز آن ، و اين حقيقتى است انكارناپذير ، چنانكه پس از اين در مباحث ماهيت خواهد آمد . « 1 »
از آنچه گذشت روشن شد كه واجب بالذات حقيقتى است وجودى كه هيچ ماهيتى آن را محدود نمىسازد ؛ به ذات خود واجبالوجود است بدون آنكه نيازمند به حيثيتى تعليلى يا تقييدى باشد و معنى ضرورت ازلى همين است .
در مرحلهء نخست از همين كتاب ثابت شد كه وجود ، حقيقتى عينى و مشكِكّ و داراى مراتب گوناگون است . هر مرتبهاى از مراتب آن داراى كمال وجودى مرتبهء پايينتر است و آن را قوام مىبخشد و خود قائم بر مرتبهء ما فوق است ، در حالى كه بخشى از كمال وجودى آن مرتبه را فاقد است و اين فقدان نقص و نياز است ؛ مگر عالىترين مرتبهء وجود كه داراى همهء كمالات وجودى است و هيچ كمبود و نقصى در او نيست . كليهء مراتب قائم به او ، و او جز بر ذات خود بر چيزى قائم نيست .
اكنون بنا بر قول به تشكيك ، حقيقت ذات واجب بر عالىترين مرتبه از مراتب وجود انطباق مىيابد ، يعنى آن مرتبهاى كه فوق همهء مراتب است و بالاى آن هيچ
هامش
( 1 ) . منظور اين است كه « ماهيت » يك امر كلّى است و كلّى هنگامى تشخّص و تعيّن مىيابد كه وجود بر آن عارض گردد ، شخصيت يعنى آنچه كلّى را جزئى و شخصى مىسازد و آن را از حالت انطباق بر افراد و مصاديق متعدّد خارج ساخته ، به يك شخص معيّن ، محدود مىكند . اين وصف تنها هنگامى عارض « كلّى » مىگردد كه وجود بر ماهيت كلّى عارض شود .
بنابراين ، تحليل ذات واجب به وجود و يك حقيقت جزئى شخصى امكانپذير نيست مگر آنكه آن حقيقت ، ماهيتى كلّى باشد و هيچ معنايى نمىتواند معروض وجود واقع شود مگر آنكه كلّى باشد و هر ماهيت كلّى ، قابل انطباق بر افراد بسيار است ، در صورتى كه ذات واجب ، متشخّص و متفرّد است