با توجه به آنچه گفته شد ، بخشى از اعتراضات گوناگون كه بر نظريهء « نفى ماهيت از ذات واجب » وارد ساختهاند منتفى است .
از جملهء آن اعتراضات يكى اين است كه : واجب بالذات ، حقيقتى است كه با حقيقت هيچ چيز ديگر برابر نيست ، زيرا همهء حقايق ديگر مقتضى امكان است ، در حالى كه حقيقت او با امكان منافات دارد ، ليكن ذات واجب ، در وجود ، با همهء موجودات ديگر برابر است ، پس بايد حقيقت او چيزى غير از وجود او باشد و گرنه همهء ممكنات واجبالوجود خواهند بود .
اعتراض ديگر اينكه : اگر وجود واجب بالذات مجرّد از ماهيت باشد و چنين صفتى ناشى از ذات او باشد لازمهء آن اين خواهد بود كه هر ممكنى واجب باشد ، زيرا وجود در هر دو مشترك است كه البته اين امرى است محال . و اگر اين صفت ناشى از ذات نيست بلكه از ناحيهء غير است ، نياز به غيرلازم مىآيد كه خود مستلزم امكان است و با فرض وجوب ذات سازگار نيست .
اعتراض ديگر اينكه : واجب بالذّات سرچشمهء وجود براى ممكنات است ، حال با فرض مجرّد بودن او از ماهيت ، اگر صرفاً ذات او مبدأ وجود باشد ، بايد ديگر وجودات نيز مبدأ وجود باشند ( چون وجود در واجب و ممكن مشترك است ) . يعنى هر وجود ممكنى علت وجود خود بلكه علت وجود علل وجودى خود نيز باشد ، كه البته محال است . و اگر مبدأيت او ناشى از وجود او باشد همراه با قيد تجرّد ، تركيب مبدأ اول بلكه عدم آن لازم مىآيد ، زيرا يك جزء آن ، يعنى تجرّد ، جنبهء عدمى دارد . و اگر مشروط به تجرّد باشد نيز بايد هر وجودى مبدأ كل وجود باشد ، و اگر مشاهده مىشود كه از اين حكم تخطّى كردهاند آن را بايد معلول فقدان شرط تجرّد دانست .
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٢٣