موضوع خود قرار گيرد و به وجود آن وجود يابد و آثارى كه بر آن مترتب خواهد بود در حقيقت سلب آثار وجوب است و آثار وجوب فىالجمله عبارت است از صرافت وجود ، بساطت آن و بىنيازى از غير و امثال آن . « 1 »
با اين بيان ثابت شد كه « امكان » نه از اعتبارات عقلى محض است كه در خارج و در ذهن نامتحقق باشد ، و نه داراى وجود مستقل غيروابسته است . چه ، ضرورت وجود ، امرى است كه ظرف تحقّق آن خارج است و آثار خارجى خود را به همراه دارد .
بنابراين ، امكان ، چنانكه گفته شد ، معنى عدمى واحدى است مشترك بين ماهيات و ثابت به ثبوت فى نفسه آنها و حقيقت آن عبارت است از سلب دو ضرورت ؛ و وجود مستقل غيروابسته در مورد موجودات عدمى معنى ندارد .
گذشته از اين ، اگر امكان داراى وجود غيروابستهء خارجى باشد ، ناگزير يا بايد واجب بالذات باشد - كه بطلان آن ضرورى عقل است - و يا ممكن باشد كه آن هم از حدّ ثبوت ماهيت خارج است ؛ چه ، ثبوت فى نفسه ماهيت براى آن كافى نيست . پس لازم است كه معلول امر ديگرى باشد ، و امكان به غير - چنانكه به زودى خواهد آمد -
هامش
( 1 ) . منظور از اينكه « امكان و ضرورت ، قسيم يك تقسيماند ، و تقسيم به نوعى است كه اقتضا دارد مقسم به هر يك از اقسام متّصف گردد » اين است كه ما براى دستيابى به مبدأ هر يك از مواد ، يك مفهوم فرضى را نسبت به وجود و عدم تقسيم كرديم ، و نتيجه تقسيم چنين به دست آمد ، ضرورى الوجود ، ضرورى العدم ، لاضرورى الوجود و العدم . و هر چيزى كه موضوع اين تقسيم باشد ، متّصف به هر سه صفت تواند بود ، جز اينكه اگر موجود باشد به ضرورى العدم وصف نمىشود . پس موجود دوگونه است ، ضرورى الوجود ( واجب ) و لا ضرورى الوجود والعدم ( ممكن ) ، و چون موجود به واجب كه يكى از دو قسمت حاصل از تقسيم است وصف مىشود ، به قسمت ديگر نيز كه قسيم واجب است بايد وصف شود . يعنى ، موجود يا واجب است و يا ممكن .
بنابراين « امكان » وصف ثابت موجود خارجى است و آثار وجود خارجى آن ( كه جنبهء عدمى دارد و مانند ساير اعدام مضاف ، بهرهاى از وجود دارد ) همين آثار وجوب را نداشتن ، و از بساطت و صرافت و به خود موجود بودن و از هر جهت كامل و بىنقص بودن و امثال اين صفات و آثار ، بىبهره است و هر چه به صفت امكان موصوف گردد ، در وجود و كمالات وجودى ناقص است .سيهرويى ز ممكن در دو عالم * جدا هرگز نشد واللَّه اعلم