همسايههاى رسول خدا هستيم و همواره در اطاعت و انقياد كوشا بوديم .
اين پاسخ كامل ما مىباشد كه توسّط نمايندگان خاصّ خود : حسين شاكر و محمّد شعاب به سوى شما فرستاديم . اين عرض حال ، وضع ما را به صورتى كه ديگر نيازى به تكرار نباشد ، براى شما بيان مىدارد . »
اين عرض حال به دست سعودبن عبدالعزيز رسيد ، امّا پيش از آن نامهء دادخواهى شريف غالب و اهالى مدينه به استانبول ، به گوش سردمداران درعيّه رسيده بود و از محتواى آن آگاهى يافته بودند و سعود از صحّت آن تحقيق كرده بود و به نتيجهء مثبت رسيده بود .
بر اين اساس سعود نمايندگان اهالى مدينه را به حضور نپذيرفت و براى شيوخ هر يك از قبايل باديه نشين نامهاى به عنوان « نداى توحيد » و به امضاى : « امام الدّرعية المجديّة و الأحكام و الدّعوة النجّدية » نوشت و به هر يك از آنها فرمانهايى صادر كرد و هر يك از اين نامهها را توسّط يك مأمور تندخوى به شيخ يك قبيلهء بدوى فرستاد و به اين وسيله سران همهء قبايل را به درعيّه جلب نمود و به دست آنها لشكر انبوهى به تعداد ريگهاى بيابان فراهم كرد و خود را : « پادشاه سرزمين نجد » نام نهاد و به آنها فرمان داد كه اهالى يمن را به پذيرش آيين وهّابى تشويق و وادار نمايند . و نامهاى با نگارش خاصّى به قاضى يمن فرستاد .
به همراه اين نامهء شرك آلود ، قصيدهء كفر آميز : « محمّدبن احمد حفظى » پليد را كه در ستايش آيين وهّابيت و نكوهش علماى اسلام سروده بود ، ارسال كرد .
قاضى يمن كه از رجال دين و از ارباب فضل و كمال بود ، در مقابل اين
تاريخ الوهابيين ( تاريخ وهابيان ) ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: مهدى پور
ص٩٣