نيز چون آرامگاه حافظ باغ محصورى است ، و درختان تبريزى و سرو ، بوتههاى معطر ، و گلبنهاى گل سرخ عمارتى را كه كالبد بزرگترين شاعر اخلاقى ايران را دربرگرفته است ، احاطه كردهاند . براستى اينجا براى كسى كه به دو تا از آثار خود نام گلستان و بوستان داده است آرامگاه مناسبى است . در اين باغ ، سعدى تك و تنها مدفون است - يا لااقل من قبر ديگرى در آن حوالى نديدم . در حال حاضر قبر در ميان ساختمانى واقع شده است . درى بزرگ و ستبر به اتاقى كه قبر در آن واقع است باز مىشود ، و جسد شاعر در صندوق سنگى بزرگى گذاشته شده است كه اطرافش را پنجرهاى آهنين محصور ساخته است . خود اتاق تزيينى ندارد ، ولى سراسر با يك قالى ايرانى مفروش شده است ؛ و از اينرو ، چون كسى براى اداى احترام به قبر نزديك مىشود قدمهايش آرام و بيصدا بر روى فرش مىنشيند . يك كتيبهء عربى ، مانند آنچه بر روى قبر حافظ نوشته شده ، حاكى از جاويدانى و عدم تغيير ذات باريتعالى بر روى سنگ گور كنده شده ، و اشعارى نيز از خود سعدى ، كه نسخهء نفيسى از ديوانش در آنجاست ، حك شده است .
سعدى زندگى پرحادثهاى داشت . در سال 1181 يا 1184 ميلادى ( - 577 يا 580 هجرى ) يعنى نزديك به يك قرن و نيم پيش از حافظ متولد شد ، و گويند نزديك به صد سال يا بيشتر عمر كرد ، زيرا وفات وى در 1291 ميلادى ( - 691 هجرى ) اتفاق افتاده است . با آنكه در صحت و سقم اين تاريخها جاى بحث است ، ما بطور يقين مىدانيم كه وى مردى تجربه كرده و جهانديده بوده است ، و به شرق و غرب و شمال و جنوب مملكت مسافرت نموده ، و چندين بار به زيارت خانهء خدا رفته ، و نيز به هندوستان ، آسياى صغير ، و افريقا سفر كرده است . در يكى از اين سفرها جنگجويان صليبى وى را اسير كردند و « در خندق طرابلس . . . به كار گل بداشتند . » تا آنكه « يكى از رؤساى حلب » كه در ميان او و سعدى « سابقهء معرفتى » بود بر او گذر كرد و وى را بشناخت ، بر حالش رحمت آورد و « به ده دينار از قيد » خلاصش كرد . « و با خويشتن به حلب برد و دخترى كه داشت به نكاح » او درآورد « به كابين صد دينار » . دختر « بدخوى ، ستيزهروى ، و نافرمان بود » ؛ از اينرو ، ازدواجشان به سعادت نينجاميد . روزى دختر « زبان تعنت دراز كرد و همىگفت تو آن نيستى كه پدر من ترا از فرنگ بازخريد ؟ » و سعدى پاسخ داد : « بلى من آنم كه به ده دينار از قيد فرنگم بازخريد و به صد دينار به دست تو گرفتار كرد . » و آنگاه اين ابيات را درافزود :
؟ شنيدم گوسپندى را بزرگى * رهانيد از دهان و دست گرگى
شبانگه كارد بر حلقش بماليد * روان گوسپند از وى بناليد
كه از چنگال گرگم در ربودى * چو ديدم عاقبت گرگم تو بودى » 21
.