از آنجا كه سعدى خود اين حكايت را در گلستان نقل مىكند نبايد آن را از جملهء شايعات بىسروپا پنداشت ، و از ذكرش سر باز زد .
گلستان سعدى به عنوان يك اثر ادبى گنجينهاى از حكايات و حكم و امثال و پند و نصيحت ، و انديشههاى شاعرانه است . در اين اثر آموزنده كه مخلوطى از شعر و نثر است مؤلف خود مىگويد كه « در موعظههاى شافى را در سلك عبارت كشيده است ، و داروى تلخ نصيحت به شهد ظرافت برآميخته تا طبع ملول ايشان از دولت قبول محروم نماند . » بعضى از اين حكايات براستى شعفانگيزند ، و از آن ميان ارزش دارد كه چندتايى براى نمودن مطايبات شرقى ذكر گردد ، زيرا ايرانيان معمولا مردمى بذلهگو و شوخطبع هستند ، هرچند در اين باب اشتهارى ندارند .
از جملهء اين حكايات داستان آن قرآنخوان بدآواز است كه از لحاظ موضوع نيز حكايت نوى است : « ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همىخواند . صاحبدلى برو بگذشت و گفت ترا مشاهره چند است ؟ گفت هيچ . گفت پس زحمت خود چرا مىدهى ؟ گفت از بهر خدا مىخوانم . گفت از بهر خدا مخوان . »
در همين زمينه سعدى حكايت ديگرى نقل مىكند تا نشان دهد گاهى بد - آوازى و بدصدايى نيز موهبتى است و ممكن است منشأ فوايدى باشد . آن حكايت اين است : « يكى در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتى به ادايى كه مستمعان را ازو نفرت بودى ؛ و صاحب مسجد اميرى بود عادل و نيك سيرت ، نمىخواستش كه دلآزرده گردد . گفت اى جوانمرد مر اين مسجد را مؤذنانند قديم ، و هر يكى را پنج دينار مرتب داشتهام . ترا ده دينار مىدهم تا جاى ديگر روى . بر اين قول اتفاق كردند ، و برفت . پس از مدتى در گذرى پيش امير باز آمد ، گفت اى خداوند بر من حيف كردى كه به ده دينارم از آن بقعه بدر كردى كه اين جايگه كه رفتهام بيست دينارم مىدهند تا جاى ديگر روم ، و قبول نمىكنم . امير از خنده بى خود گشت و گفت زنهار تا نروى كه به پنجاه راضى شوند . »
اجازه بدهيد يك مطايبهء ديگر به عنوان نمونهاى از شوخطبعى ايرانيان ، از سعدى نقل كنيم . حكايت اين است : « مردكى را چشمدرد خاست . پيش بيطارى رفت كه دوا كن . بيطار از آنچه در چشم چارپايان مىكشند در ديدهء او كشيد و كور شد . حكومت به داور بردند . گفت بر او هيچ تاوان نيست ، اگر اين خر نبودى پيش بيطار نرفتى . »
دهها حكايت از اين قبيل براى نشان دادن قدرت ظرافت سعدى مىتوان به مثال آورد . اما قريحه و ذوق شاعرى سعدى احتياجى به گواه و شاهد ندارد ، و حقيقتى است كه همه بدان معترفند . استعداد بىنظير شاعرى او را ، در بوستان و ديوان قصايد و غزلياتش كه به راستى او را شايستهء لقب « هزاردستان ايران » مىسازد ،
سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 385
مساهمون: فريدون بدره اى
ص٣٨٥