ارسال داشتم . وى دكانى چسبيده به بازار بزرگ داشت ، و همين كه من وارد اتاقى كه در پشت غرفهء بيرونى قرار داشت شدم ، ديدم چند نفرى آنجا جمعند . تجربهء خود را در اصفهان به ياد آوردم ، و چون از تعصب مسلمانى شيرازيان آگاه بودم ( اين تعصبات در آنجا به حدى است كه بعدا دوستان من تعجب مىكردند چسان مستخدم من صفر كه از مسلمانى دست كشيده و به كيش عيسويان درآمده بود ، جان سالم بدر برده است ) با سؤالات و پرسشهاى معمولى به سياق شرقيان آغاز گفتگو كردم تا مطمئن شوم ، و تنها بطور غير مستقيم به علاقهء خويش نسبت به مسايل دينى اشاره كردم . اما اينبار دريافتم كه پردهپوشى بهيچوجه موردى ندارد ، زيرا رستم ، ميزبان من ، از قبل بر اثر خواندن نامهء برادرش همه چيز را مىدانست ، و همو به من گفت كه كسانى كه در اتاق هستند همه زرتشتىاند ، لذا مىتوانيم بدون ترديد و معطلى دربارهء مطالب دينى گفتگو كنيم .
از گفتگوى با او دريافتم كه جامعهء زرتشتيان شيراز آداب و رسوم دينى خود را به صورتى مجمل و كلى رعايت مىكنند و مانند زرتشتيان يزد و كرمان به دقايق نمى - پردازند و طابق النعل با النعل دستورهاى دينى را پيروى نمىكنند . آنان دستور ، يعنى روحانى عاليمرتبه ، و نيز آتشگاه ندارند ، و حال آنكه در قديم الايام دست كم مىبايست آتشكدهاى در شيراز بوده باشد ، زيرا خرابههاى آتشگاهى را ، مسلمانى در ارتفاعات مشرف به شهر به من نشان داد . بعلاوه زرتشتيان شيراز ، هرچند در جامعهء كوچك آنها انتظار هم نمىرود ، دخمه ندارند و مردگانشان را در خاك دفن مىكنند و در اطراف و روى آن سنگ مىگذارند . تا آنجا كه من فهميدم از اوستا نسخهاى ندارند ، ولى مرا تشويق كردند تا در يزد كه مركز عمدهء زرتشتيان ايران است پىجويى كنم ، شايد نسخهاى بدست آورم . نيز به من گفتند كه در آنجا مىتوانم با موبد بزرگ آنها ملاقات كنم ، و از او هر آنچه مىخواهم دربارهء مطالب دينى بپرسم و فرا گيرم . با اينكه اين پيروان دين مزديسنى از مسائل مربوط به مذهب خود اطلاعى نداشتند - و البته معقول هم نيست كه تاجران و كاسبكاران از مسائل دينى اطلاعات و آگاهيهاى فنى داشته باشند - من سخت تحت تأثير آنها قرار گرفتم . آنان ، با توجه به اينكه بيش از هزار سال تحت فشار و آزار زيسته بودند ، مردمى شريف ، صرفهجو ، و نسبتا توانگر به نظر مىرسيدند ، و هنوز به آن سجايا و فضايل برجستهاى كه پيامبر باستانيشان فرمان داده بود ، پاىبند بودند . اين امر مرا بيش از پيش به ديدن يزد ترغيب كرد ؛ لذا ، در روز سوم خود را آمادهء حركت ساختم ، و به ميزبانان عيسوى خود در ميسيون انگليسى ، و نيز دوستان ديگر بدرود گفتم و راه سفر در پيش گرفتم .
سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 387
مساهمون: فريدون بدره اى
ص٣٨٧