تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
بايد واژه‌اى ايرانى به معناى « قوى » باشد كه به مناسبت موقعيت سوق الجيشى اين نقطه در روزگاران گذشته ، به چنين نامى بازخوانده شده است . ما حتى ، بنابر روايات سنتى ، مىتوانيم بناى شهر را به آغاز سلسلهء افسانه‌اى پيشدادى نسبت دهيم ، زيرا ياقوت مىگويد : « كان اول من انشأها اصطخر بن طهمورث ملك الفرس » 39 . حمد إله مستوفى ( 1340 ، - 741 ه . ق ) در اين‌باره دو داستان نقل كرده است و گويد شهر اصطخر را « به قولى كيومرث بنيان كرد ، و به روايتى پسرش اصطخر نام ، و هوشنگ عمارت بر آن افزود ، و جمشيد به اتمام رسانيد » 40 . ابن حوقل ، كه از اين دو نويسنده قديمتر است ، در قرن سوم هجرى مىگويد كه « اصطخر شهرى است نه كوچك و نه بزرگ ، ولى از همهء شهرهاى فارس كهنسالتر است 41 » . فردوسى در شاهنامه از وجود اصطخر در دوران اساطيرى كيكاووس سخن مىگويد « 1 » ، و متذكر مىشود كه داراى كاخى بوده است كه دودمان شاهى بدان مباهات مىكرده است 42 . محمد ابن جرير طبرى ( متوفى در 311 ه . ق ) كه مانند فردوسى در قرن چهارم هجرى مىزيسته است مدعى است كه در اصطخر محلى بوده است كه بدان دژنپيشت مىگفته‌اند ، و ويشتاسب ، شاه حامى زرتشت ، نسخهء اصلى اوستا را كه به آب زر نوشته بودند ، براى ضبط بدانجا فرستاد . اين روايت كه در كتابهاى ديگر نيز آمده است با اين روايت پهلوى سازگار است كه مىگويد نسخهء اصلى اوستا را در گنج شپيگان نهادند 43 ، و در آنجا بود تا اسكندر آن را بسوزانيد . اما براى ما مسلم نيست كه اين دژنپيشت در شهر واقع در دشت يا در كاخهاى روى صفه قرار داشته است ، زيرا بيشتر احتمال مىرود كه در زمان پادشاهان اخير هخامنشى بدانجا انتقال داده شده باشد 44 . در دورهء ساسانى شهر به نام ستخره مشهور بوده است 45 ، ولى به نظر مىآيد كه با گذشت زمان از اهميت و اعتبار آن كاسته شده است ، و هنگامى كه پيترو دلا واله در سال 1621 از آنجا ديدن كرده كاملا ويران بوده است 46 . ستونهاى شكسته ، پايه‌هاى ستون ، و باقيماندهء دروازه‌هاى باستانى تنها نشانه - هايى است كه از آن شهر بر جاى مانده است . براى كسى كه با خانه‌هاى خشتى و گلى ايران امروز آشناست و مىداند كه اين سبك معمارى براى توانگر و فقير همانند مىباشد ، فهم اين نكته آسان است كه چرا شهر بزرگى چون استخر با خاك يكسان شده ، و جز بعضى ستونهاى سنگى چيزى از آن باقى نمانده است ؛ خاصه كه ياقوت در 1220 ( 617 ه . ق ) مىگويد « و نباؤه من الطين و الحجاره و الجص » ( بناى آن از گل و سنگ و گچ است ) 47 .
هامش
( 1 ) . بيت مورد نظر در شاهنامه چنين است :نشستنگه آن گه به استخر بود * كيان را بدان جايگه فخر بود( شاهنامه ، چاپ بروخيم ، جلد 2 ، ص 313 ) .