تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
خطير را به تدبير او وا مىگذارد ، و آنگاه مرد بد فرجام قاصد نامبارك خبرى ناگوار مىشود و از كوه بلند بيستون بالا مىرود ، و فرهاد را به كار سترگ خويش مشغول مىبيند :
چو چشم شوخ او فرهاد را ديد * به دستش دشنهء پولاد را ديد بسان شير وحشى جسته از بند * چو پيل مست گشته كوه مىكند دلش در كار شيرين گرم گشته * به دستش سنگ و آهن نرم گشته از آن آتش كه در جان و جگر داشت * نه از خويش و نه از عالم خبر داشت به ياد روى شيرين بيت مىگفت * چو آتش تيشه مىزد كوه مىسفت سوى فرهاد رفت آن سنگدل مرد * زبان بگشاد و خود را تنگدل كرد كه اى نادان غافل در چه كارى * چرا عمرى به غفلت مىگذارى بگفتا بر نشاط نام يارى * كنم زينسان كه بينى دستكارى چه يار آن يار كو شيرين زبان است * مرا صد بار شيرينتر ز جان است چو مردى ترشروى تلخ گفتار * دم شيرين ز شيرين ديد در كار برآورد از سر حسرت يكى باد * كه شيرين مرد و آگه نيست فرهاد دريغا آن چنان سرو شغبناك * ز باد مرگ چون افتاد بر خاك ز خاكش عنبر افشاندند بر ماه * به آب ديده شستندش همه راه هم آخر با غمش دمساز گشتند * سپردندش به خاك و باز گشتند چو افتاد اين سخن در گوش فرهاد * ز طاق كوه چون كوهى در افتاد برآورد از جگر آهى چنان سرد * كه گفتى دور باشى بر جگر خورد به زارى گفت كآوخ رنج بردم * نديده راحتى در رنج مردم چرا غم مرد ، بادم سرد از آن است * مهم رفت ، آفتابم زرد از آن است به شيرين در عدم خواهم رسيدن * بيك تك تا عدم خواهم دويدن صلاى عشق شيرين در جهان داد * زمين بر ياد او بوسيد و جان داد .
اين داستان ، چون از تخيلات و ملحقات شاعرانه‌اش پيراسته گردد ، در اساس واقعى به نظر مىرسد ، و به « كاخ شيرين » و طاقهاى حجارى شدهء آن دلربايى خيال‌انگيزى مىبخشد . يكى ديگر از يادگارهاى عصر خسرو پرويز سكويى ( دكانى ) بوده كه شوراها يا مجامع سلطنتى در آنجا تشكيل مىشده است و بنابر قول ياقوت ، در حوالى كرمانشاه قرار داشته ، و به احتمال قوى محل آن چندان از طاق‌بستان دور نبوده است . در اينجا ترجمهء عين گفتار ياقوت را نقل مىكنم : « نزديك كرمانشاه سكويى قرار دارد كه در آنجا پادشاهان چين ، توران ، هند ، و روم در نزد خسرو پرويز گرد مىآمدند و مجمعى شاهانه مىآراستند . اين