تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
زدى بر پاى آن صورت بسى بوس * برآوردى ز عشقش ناله چون كوس كه اى محراب چشم نقش‌بندان * دوابخش درون دردمندان بت سيمين تن سنگين دل من * به تو گمره شده مسكين دل من تو در سنگى چو گوهر پاى بسته * من از سنگى چو گوهر دل شكسته تو خود دانم كه از من ياد نارى * كه يارى بهتر از من ياد دارى منم يارى كه بر يادت شب و روز * جهان سوزم به فرياد جهانسوز خدا كرده چنين فرهاد مسكين * ز بهر جان شيرين جان شيرين گرم شيرينيى ندهى ز جامت * دهان شيرين همىدارم به نامت چو زين صورت حديثى چند راندى * دل مسكين بر آن صورت فشاندى چو شب روى از ولايت در كشيدى * سپاه روز رايت بر كشيدى دگر بار آن قيامت روز شب خيز * به زخم كوه كردى تيشه را تيز به شب تا روز گوهربار بودى * به روزش سنگ سفتن كار بودى به گرد عالم از فرهاد رنجور * حديث كوه كندن گشت مشهور ز هر بقعه شدندى سنگسايان * بماندندى در او انگشت خايان ز سنگ و آهنش حيران شدندى * در آن سرگشته سرگردان شدندى
نتيجهء اين جانبازى عاشقانه حادثه‌اى سوگ‌آور است كه وقوع آن با اين ابيات اعلام مىشود :
هم ادبارى عجب در راه دارم * كه مقبل‌تر كسى بدخواه دارم از آن ترسم كه در پيكار اين كوه * گرو بر خصم ماند بر من اندوه مرا آن كس كه اين پيكار فرمود * طلبكار هلاك جان من بود
خسرو كه اطلاع يافته است كه رقيب به نيروى عشق ديرى نمىگذرد كه كوه را مىشكافد :
اگر ماند بدين قوت يكى ماه * ز پشت كوه بيرون آورد راه
بر آن مىشود تا به هر وسيله شده است از اتمام كار جلوگيرى كند ، تا بدين وسيله از وفاى به عهد بگريزد . در اين باب با يكى از محارم خود مشورت مىكند ، و او حاضر مىشود در قبال پاداش گرانى پادشاه را از ايفاى عهد رهايى بخشد . پادشاه اين كار