از كاسهء گلى ساخته بودند و پر از روغن كرچك بود و فتيلهاى از ريسمان تابيده داشت ( زيرا حتى شمع پيهى در ده يافت نمىشد ) من با دقت به ايشان نگريستم و براى اينكه مطمئن شوم كه بامداد خواهند آمد از پدرشان « بيعى » خواستم و او براى تضمين قول خود بيع را داد و همگى از من جدا شدند و قول دادند كه در موعد معين حاضر شوند - « انشاء اللّه » . پيش از سپيدهدم پسران آمدند و آماده بودند كه مرا از ميان راههاى سخت گذر راهنمايى كنند . عمق برف در كنار تپهها از نيم متر متجاوز و در مجراها و شيارهايى كه جريان آب به وجود آورده بود ، به بيش از يك متر مىرسيد .
اسبى كه بر آن سوار بودم دو بار در اعماق برف فرو رفت . وقتى كه آفتاب دميد تلالؤ برفها چنان خيره كننده بود كه چشمانم دچار التهاب و آماس دردناكى شد و اين همان نخستين مرحلهء كور شدن بر اثر انعكاس نور برف است . در جاهايى كه برف آب شده بود ، گلولاى مانع راهپيمايى مىشد از اينرو پيشروى ما در بيشتر اوقات صبح و بعد از ظهر به كندى صورت مىگرفت . همين كه از آخرين رشتهء تپهها گذشتيم برف كاهش پيدا كرد ، اما ناهموارى راه افزايش يافت زيرا تا مسافتى جاده از كنار ساحل سنگى و بسيار سراشيب رودخانه مىگذشت . اسبها اصرار داشتند تا آنجا كه ممكن است ، از لبهء تخته سنگها بروند ، و گاهى به نحوى معجزآسا مىتوانستند جاى پاى خود را حفظ كنند . گاهگاه تخته سنگها راه ما را سد مىكرد و ناچار بوديم به ساحل رودخانه فرود آييم يا از مانعها بالا رويم . با اين ترتيب عجيب نبود اگر بارى كه بر پشت يابو بود غالبا سست مىشد و مجبور به توقف مىشديم ؛ بخصوص ياد دارم كه تخته سنگ سراشيبى از جاده بيرون زده و مانند سدى عظيم درست بر سر راه ما قرار گرفته بود . دور زدن آن محال بود و تنها راه چاره اين بود كه از آن بالا رويم و در پشت آن فرود آييم . زاويهء تخته سنگ با زمين تقريبا عمودى بود و موضوع جايگير شدن در زين منتفى . پس ناچار مىبايست از اسب فرود آييم و با دست و پا به بهترين وجه ممكن از تپه بالا رويم و اسبهايى را كه با تقلا و زحمت مىآمدند به دنبال خود بكشيم . همين كه رفتهرفته ظلمت فرا رسيد عبور از گردنهها به واسطهء وجود راهزنان خطرناك شد ، و در هر پيچ و خم راه با علاقهمندى مىديدم كه آن دو نگهبان ما تفنگهاى خود را تا قاچ زين خم مىكنند . يكى از آن دو مسافتى كوتاه جلوتر مىرفت و ديگرى در دنبال او حركت مىكرد . بدينگونه همچنان راه مىپيموديم تا اينكه پس از غروب آفتاب به احمدآباد ، منزلى كه شب مىبايست در آنجا فرود آييم ، رسيديم .
محل اقامت ما متصل به طويلهء گاوان بود . اما عمارتى بود خوش ساخت و دو طبقه كه در آن ده نظير نداشت . صاحبخانه از برادر و بعضى دوستانش كه در آن شب مهمانش بودند پذيرايى مىكرد . او به من خوش آمد گفت و پيشنهاد كرد كه
سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: فريدون بدره اى
ص١٤٢