و اما نوكر من صفر ، كه از آغاز كار شايستگى خود را ظاهر كرده بود ، هر روز كه مىگذشت بيش از پيش خود را ارزنده و قابل اعتماد نشان مىداد . تعليماتى كه از اعضاى هيئت گرفته بود به انحاء مختلف بروز مىكرد ، و از ديدن چابكى و هوشمنديش لذت مىبردم . براى اينكه انگليسى او و فارسى من پيشرفت كند ، گاهى شبها كتاب قصهء سادهاى را كه به او داده بودند مىخوانديم و ترجمه مىكرديم ، و به همان نسبت كه معلومات لغويش بيشتر مىشد آداب و رفتارش نيز بهتر مىگشت .
اين نكته را آموخته بود كه چگونه بايد با مخاطب به ادب صحبت كند و يس
yes )
- بلى ) گفتن خشك و زنندهاش به عبارت مؤدبانهتر « يس سر »
yes sir )
- بلى آقا ) مبدل شده بود ، و مىدانست كه مفهوم ثنكيو
thank you )
- متشكرم ) چيست .
اصطلاح متشكرم يا نظاير آن در ميان طبقات پايين مردم ايران معمول نيست . روشهاى كاسب كارانهاى كه براى حفظ منافع من به كار مىبست بيش از پيش مجال ظهور و بروز مىيافت . وى راههايى براى صرفهجويى پول من مىانديشيد كه هرگز به خاطر من خطور نكرده بود و بدانها نينديشيده بودم ، چون مىديد كه من به جاى چانهزدن حاضرم كه فورا بهاى چيزى را بپردازم ، بيتاب مىشد . از اين گذشته در درستكارى او جاى ترديد نبود ، و همچنان در تهيهء جزئيات لوازم سفر مرا يارى مىكرد . ديگر منزلهاى بين راه را به خوبى طى كردم ، جز اينكه پس از عبور از صايين قلعه 8 هنگامى كه به معبر كوهستانى رسيديم اسب من ، رخش ، دچار سرماخوردگى و انقباض عضله شد و ترسيدم كه در همان نقطه از جاده كه افتاده بود سقط شود . با اينهمه شهباز با او « ور رفت » و ما به رهاندن رخش از رنج بيمارى كامياب شديم و صحيح و سالم به سانجود رسيديم ، هرچند موقع عصر و ديرگاه بود كه در آنجا فرود آمديم .
سانجود كه من آن شب ( دوم آوريل ) را در آنجا گذراندم در كنار درهاى پرشيب و در ميان كوههاى مضرس قرار گرفته است . راه رسيدن بدان از سوى شمال از ميان قلههاى بلند و گردنههاى صعب و پرتگاههايى مىگذرد كه در قعر آنها نهرهايى جارى است كه پس از بارندگى يا آب شدن برفها به سيلاب مبدل مىشوند .
آن شب هوا سرد بود . اما كاغذهاى چربى كه به جاى شيشه به پنجرهها چسبانده بودند تا حدى مانع از نفوذ باد مىشد و آتش با شعلهء فروزان مىسوخت و عدهاى از روستاييان بر آن گرد آمده بودند . آنان به بهانههايى مىآمدند تا « فرنگى » را ببينند ، و غالبا براى دردهاى مختلف از من دوا درخواست مىكردند .
پيرمردى كرد همهء شب تا هنگام خواب آنجا نزد من ماند . چنين مىنمود كه مردى متعين است و پيشنهاد كرد كه روز ديگر دو تن از پسرانش به عنوان راهنما همراه من باشند زيرا شهباز راه احمدآباد و تخت سليمان را نمىشناخت . همين كه آن دو پسر درشت قامت را ديدم به نظرم آمد كه قابل اعتماد باشند . در ميان نور لرزان چراغى كه