تشكيل دهد . با اينهمه بعدها آگاه شدم كه وى در حين ملاقات با نمايندگان يكى از شيوخ ياغى آن سوى مرز كم مانده بود كه جان خود را از دست بدهد . توضيح آنكه طرفين قرار مىگذارند كه جنگ را متاركه كنند و به مذاكره پردازند ؛ اما در اين ميان ياغيان دست به تهديد و تجاوز مىبرند و پيش از آنكه در كار خود كامياب شوند مجد السلطنه شيخ را در جاى خود با تير مىكشد ، و به فرمان او ديگران را دستگير مىكنند و در ميدان بزرگ شهر به دهانهء توپ مىبندند .
در مقام ميزبانى ، مجد السلطنه نيكمردى آزاده و آراسته بود ، و شأنى بالاتر از شأن نظامى و سربازى داشت . در و ديوار خانهاش گواهى مىداد كه مردى درس خوانده و تربيت شده و داراى ذوق و مشرب دانشمندان است . در كتابخانهاش گذشته از كتابهاى فارسى و عربى كه داراى جلد و صحافى زيبا بودند چند كتاب نمونهء فرانسه ديده مىشد ، و چنين مىنمود كه براستى به تاريخ دلبستگى دارد . چون بر وسعت نظر و فارغ بودن وى از قيد تعصب پى برده بودم ، از اينرو بىترديد و تأمل از آيين زرتشت پرسيدم و از سؤالى كه خود او دربارهء تناسب نام زرتشت با نام اردبيل و كوه سبلان كرد به زودى دانستم كه كتابهاى شرقى را كه در قفسههاى كتابخانهء خود چيده بود زياد مطالعه كرده است . چگونگى تزيين اتاق از ذوق و سليقهاش حكايت مىكرد ، و مجموعهء ظرايف و اشياء عتيق او ديدنى بود . هنگامى كه خواستم از او جدا شوم وعده داد همين كه آهنگ همدان كردم دو تن نگهبان بفرستد تا سه روز همراه من باشند .
پس از ديدار حاكم براى رعايت آداب و تشريفات مىبايست به ديدن يكى از خانهاى بومى كه صاحب چندين ده بود برويم . چاى و قليان و شيرينى قسمتى از وسايل پذيرايى ما را تشكيل مىداد . پس از آن نوبت ملاقات يكى از ملايان يا روحانيون مسلمان بود و اين كار به بعد از ظهر موكول شد ، زيرا ديد و بازديد ايرانيان طولانى است . ملا پيرمردى بود و دو كلمه فرانسه يعنى بنژور « 1 » را مىدانست ، و پس از اداى اين دو كلمه به رسم ايرانيان سلام و احوالپرسى كرد و گفت « چشم من از ديدن حضرت مستطاب عالى روشن » . اما در اين سخن غمى نهفته بود ، زيرا چند هفته بود كه آن مرد بينوا تقريبا پاك نابينا شده بود . چشمانش آب مرواريد آورده بود و خود را براى عمل جراحى به دست شياد دورهگردى سپرده بود و سرانجام كور شده بود . هنگامى كه به آرامى شرح مىداد كه چگونه هنگام عمل سر خود را ثابت و بىحركت نگاه داشته است تا آن مرد شياد در مردمك او سوزن فرو برد ، قوت اعصاب و شهامت او را تحسين مىكردم . مدت ملاقات ما با مرد ملا و دوستان
هامش
( 1 ) .bonjour( روز بهخير ، سلام ) . م