صاحب سه دختر است . پسر ارشد شاه خدابنده ميرزا « 1 » نام دارد كه چهل و سهساله است ، مردى است آرام و سربهزير كه خود را براى امور دنيوى گرفتار دردسر نمىكند و به ولايت كوچكى كه شاه در ناحيهء خراسان به او واگذار كرده است و هرى « 2 » نام دارد خرسند است . اين خدابنده سه پسر دارد كه بزرگترين ايشان پانزده « 3 » ساله است . سيمايى نجيب و طبعى بلند دارد و شاه به جهت فضايلى كه او راست و نيز به سبب آنكه هيچ يك از ديگر پسرانش فرزند ندارد وى را بغايت دوست دارد .
اسماعيل ، پسر دوم شاه ، چهل و يكساله است . مردى است قوىاندام و جسور و سخت دلير و جنگدوست . وى در بسيارى از نبردها كه ميان ايران و عثمانى درگرفته شهامت خود را به اثبات رسانده است بخصوص در پيكار با پاشاى ارزروم زيرا در آن رزم وى با اندك نيرويى از سوارهنظام لشكر جرار پاشا را درهم شكست و اگر پاشا بسرعت عقبنشينى نكرده بود اسماعيل خويشتن را بر آن شهر فرمانروا مىساخت . ازاينرو معصوم بيگ « 4 » وزير اعظم شاه چون ديد كه اين جوان كه مقاصدى جاهطلبانه دارد بىاذن پدر لشكرى گرد آورده و در زمان صلح وارد خاك عثمانى شده است ، اين كار را حمل بر نافرمانى كرد و پارهاى از نامهها را كه شاهزاده براى حكام سراسر كشور فرستاده و ايشان را به جنگ با عثمانيان برانگيخته بود به شاه نشان داد و بدينگونه شاه را بر آن داشت تا او را در قلعهاى زندانى كند و بسيارى از اميران و سپاهيان را به نگهبانى اين قلعه بگمارد . اكنون بيش از هفده سال است كه او را به زندان افكندهاند و همين امسال نگهبانان را از دژ برداشتند اما وى را آزاد نكردند . شاه چون مىخواهد از او دلجويى كند زنان زيباى بسيارى را به مصاحبت وى فرستاده است . اما شاهزاده هرگز به ايشان توجه نمىكند و مىگويد وى با شكيبايى زندانى شدن از جانب پدر را تحمل مىكند اما برايش كارى است بيش از حد دشوار كه ببيند فرزندانش نيز زندانيند . بارى بندگان ، شايستهء بانوان
هامش
( 1 ) . در متنCababindeو در حاشيهء گرى « محمد خدابنده ميرزا » .
( 2 ) . در متنCheriكه در جاهاى ديگرى هم در اين سفرنامه آمده است و مراد همان هرى يا هرات است . - م .
( 3 ) . مراد همان كسى است كه بعدا شاه عباس كبير خوانده شد .
( 4 ) .Messum Bech