تصرف چنين سرزمين وسيعى به القاص ميرزا حقناشناسى نمود و بدينگونه وى را با خود دشمن كرد و باعث شد كه به عثمانيان پناه برد . القاص ، سلطان عثمانى را برانگيخت تا با لشكرى جرار به جنگ برادرش بيايد و شهر وان « 1 » را كه در كشور وى بود تصرف كرد . وان در آن زمان مهمترين دژ ايران بود و مسافتش تا تبريز شش روز راه است . ازاينرو شاه فرمان داد تا القاص را كشتند همچنانكه همين معامله را پيش از اين با برادر دوم خود سام ميرزا « 2 » كرده بود - از ترس آنكه مبادا اين نيز بر ضد او طغيان كند - و چون پدر ايشان قبلا به مرگ طبيعى درگذشته بود فقط يك برادر برايش مانده بود كه در هندوستان امارت داشت .
چون شاه مىخواست كه يكى از دختران نزديك خود را به عقد او درآورد وى را به نزد خود فراخواند اما مردم نگذاشتند كه او به قزوين « 3 » رود و ترسيدند كه شاه گزندى به جانش رساند . اين شاه از زنان مختلف يازده پسر دارد و از اين گذشته
هامش
همان زيانى كه در نبردهاى سابق در آن مملكت باعظمت ديدهاند باز دامنگيرشان خواهد شد . پس به حكم غرور در خيرهسرى كه نه همان عارض سربازان ، بلكه دامنگير سرداران عثمانى شده بود ، خواستند كه آن جنگ طولانى و بىحاصل را كه به خاطر مردى بيگانه درگرفته بود پايان بخشند . پس در ميان خود راى زدند كه يا ميرزا را بكشند يا او را در نزد سليمان بدنام كنند . عاقبت چنين نيرنگى به كار بردند . بعضى بر آن بودند كه بايد او را به كارهاى خائنانهاى كه در نبردهاى سابق انجام داده است متهم ساخت و سلطان را به او بدگمان كرد .
برخى مىخواستند كه اين خدعه را به كار برند و در لباس دوستى ، ميرزا را پنهانى از خطرى كه او را تهديد مىكرد بترسانند . يكى باد بدگمانى در سر سليمان مىافكند و ديگرى تخم ترس در دل شاهزادهء ايرانى مىكاشت . مختصر آنكه براى از پيش راندن غرض خويش نيرنگسازان به رماندن خرگوش و دواندن تازى پرداختند . ميرزا كه از بلاى ناگهانى ترسان بود به يكى از آشنايان قديم پناه برد كه از شاهزادگان كلده بود ، و اين شاهزاده از سر نهايت خيانت وى را دستبسته تسليم برادرش طهماسب كرد كه دشمن خونى او بود .
طهماسب چون ديد كه عامل آن همه مشكلات و مصائبى كه از جانب عثمانيان ديده بود در بند او افتاده است شادمان شد و او را به زندان افكند ، و براى آنكه خواه سليمان خواه ديگرى جنگ را به خاطر او ادامه ندهد ، يا وى را مايهء پيروزى در جنگ نداند فرمان داد كه ميرزا را در زندان كشتند . اين جنگى كه سلطان سليمان با ايرانيان كرد يك سال و نه ماه طول كشيد و در تمام اين مدت عثمانيان متحمل مشكلات فراوان شدند . و ايرانيان غالبا از پيكار با لشكريان عثمانى حذر مىكردند تا اينكه سرانجام سليمان كه از اين جنگ ملالانگيز به جان آمده بود و از اين كار نه نامى يافته و نه سودى بدست آورده بود ، صلاح ديد كه از آن دست بردارد و در سال 1549 م . [ 955 / 956 ه . ق . ] به قسطنطنيه بازگشت . »
( 1 ) . ر . ك . صفحهء 399 .
( 2 ) .Saine Mirisce( 3 ) .Casmen