ورود ناگهان دست بر شانهء جوان نگونبخت مىنهد و مىگويد كه تو اسير شاه اسماعيلى . سپس حاكمى بر شهر مىگمارد و الوند را به زنجير مىكشد و با خود به ملطيه نزد اسماعيل مىبرد . ( من در آن هنگام آنجا بودم ) زيرا اين شهر نزديكترين محل بر سر راه كشور علاء الدوله بود . شاه اسماعيل در آنجا سرگرم جنگ و ستيز بود . امير بيگ در آنجا با 4000 سپاهى صفوى كه همراه خود داشت يك روز و نيم ماند و من خود الوند جوان را كه در زنجير كرده بودند در خيمهاى ديدم .
امير بيگ از آنجا رفت و الوند را به عنوان هديهاى كه نشانهء حقشناسى بود نزد شاه اسماعيل برد . همينكه به نزدش مىرسد اسماعيل فرمان مىدهد كه الوند را پيش او ببرند و با دست خود سرش را مىزند .
سپس شاه اسماعيل از بيم سرما شتابان به كشور خويش بازگشت و از ملطيه گذشت و تنها يك روز در آنجا ماند تا براى لشكر خواربار فراهم كند . سپس فرات را كه فاصلهاش تا ملطيه فقط ده ميل است گذاره كرد و در برابر خرپرت اردو زد .
حكومت اين شهر در دست يكى از پسران علاء الدوله بود به نام بكر بيگ « 1 » كه به لشكر و آذوقهء كافى مجهز بود ، اما اين همه سودى نبخشيد زيرا شاه اسماعيل شهر را گرفت و سر مرد جوان را با دست خود از گردن جدا كرد و سپس با شتاب فراوان به سوى تبريز روان شد . در محلى كه مسافتش تا تبريز شش روز راه بود برف و سرما تلفات بسيار به سپاهيان و اسبان و شتران او وارد كرد . ناچار صفويان قسمتى از غنايمى را كه در كشور علاء الدوله بدستآورده بودند بر جاى نهادند . با اين همه اسماعيل خود را به كاخى زيبا كه در خوى ساخته بود رساند و تا پايان نوروز « 2 » يعنى سال نو در آنجا ماند . آنگاه بر آن شد كه به جنگ مراد خان ، سلطان بغداد برود .
اسماعيل هنگامى كه به تبريز بازگشت ديد كه دو تن از برادرانش - كه به تصدى امور شهر گماشته بود - اوامرش را كاملا رعايت نكردهاند . كم مانده بود كه ايشان را بقتل رساند ، اما به واسطهء اصرار و الحاح اميران ، جوانان جان بدربردند ؛ ولى به زادگاه خود اردبيل تبعيد شدند و حق نداشتند كه از آنجا بيرون روند . به هر يك تنها 200 سوار دادند تا ملازم ايشان باشند .
هامش
( 1 ) .Becarbec( 2 ) . در متنNaurusو در حاشيه : « نوروز ، روز سال نو كه مصادف با اعتدال ربيعى است » .