رضا داده بود . اسماعيل فرمان داد كه سفيران و ملازمان ايشان همه را از دم تيغ بگذرانند و گفت : « اگر مراد خان راضى بود كه رعيت من شود خودش شخصا به نزد من مىآمد و سفير نمىفرستاد » . جاسوسان چون نتيجهء كار را ديدند بيدرنگ مراد خان را خبر كردند و او فرار بر قرار اختيار كرد . همينكه خبر در اردو پيچيد بسيارى از اميران او قباى سرخ پوشيدند .
مراد خان كه مىترسيد مانند الوند به اسيرى گرفتار شود سه هزار تن از هواداران خود را كه از همه وفادارتر مىپنداشت به نگهبانى خويش برگزيد و از دست قهر و غلبهء اسماعيل گريخت و به جانب حلب تاخت . شاه اسماعيل چون از فرار او آگاه شد ، شش هزار تن از صفويان را به تعقيب او فرستاد . مراد چون از رودى گذشت كه داراى پلى سنگى بود دستور داد تا آن پل را ويران كنند و همينكه سپاهيان صفوى شتابزده به رودبار رسيدند هر كارى را براى دستگير كردن مراد خان بيهوده يافتند . مراد راه خود را دنبال كرد تا به دژى رسيد كه دژبدش يكى از بندگان او بود . چون سرورش را گريزان ديد يا از آنجا كه با شاه اسماعيل سر و سرى داشت او را راه نداد . مراد چون ديد كه گنجهايى را كه در قلعه داشت از دست داده است سخت برآشفت و فرمان داد كه مردم شهر كوچكى را كه در پايين آن قلعه بود از دم شمشير بگذرانند . سپس همچنان به سوى حلب راند . پس از چند روز به محلى در سى ميلى آن شهر رسيد . در آنجا به انتظار نشست ، و كس به نزد قاير بيگ حاكم فرستاد و از او امان خواست . مقدمش را گرامى شمردند و وى را با تكريم و تعظيم پذيرفتند . سپس چند تن از اميران خود را به قاهره فرستاد و از سلطان مصر امان خواست . سلطان به دلايلى وى را در خاك خود پناه نداد ، اما او را از جايگاه علاء الدوله آگاه كرد . مراد خان به دومى پيوست و علاء الدوله از دل و جان به او خوشامد گفت و با وى به جهت تلفاتى كه در جنگ با صفويان داده بود همدردى نمود . مراد خان نيز به نوبهء خود وى را تسليت داد . از اين گذشته علاء الدوله علىرغم وضع و حالى كه داشت يكى از دختران خود را به عقد او درآورد .
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 448
مساهمون: جوزافا باريارو
ص٤٤٨