استاجلو ، تاختند ستون خود را فشرده كرد و بر جناح سنان پاشا تاختن گرفت و قرهمانيها را درهم كوفت و در لحظهاى ، به قواى سلطان حمله برد . سوارهنظام ايران با اينكه پراكنده بودند و به خوبى رهبرى نمىشدند ، افواج مقدم ينىچريها را درهم شكستند و آن پياده نظام نامور را درهم ريختند . چنان كه گفتى صاعقه بر پيكر آن لشكر گران و نيرومند فرود آمده است و آن را به دو نيمه كرده . سلطان كه نگران آن خونريزى و كشتار بود ، عقبنشينى آغاز كرد ، و خواست روى از معركه برتابد و بگريزد ؛ اما سنان پاشا كه به هنگام ضرورت فريادرس بود ، فرمان داد كه توپها را بياورند و به سوى ينىچريها و ايرانيان آتش بگشايند . اسبهاى ايرانيان چون بانگ تندرآساى آن ادوات و آلات دوزخى را شنيدند رم كردند و هريك به سمتى از دشت گريختند و از فرط ترس و وحشت به عنان كشيدن و مهميز زدن سواران اعتنا نكردند . سنان پاشا چون اين بديد از سواره نظامى كه به دست ايرانيان درهم شكسته شده بود فوجى فراهم آورد و به هرجا كه رسيد سپاهيان ايران را پراكنده ساخت ، چنان كه بر اثر كوشش او سلطان سليم كه پنداشته بود جنگ را باخته است ، از كارزار پيروز بيرون درآمد . براستى گفتهاند كه اگر توپخانهء دشمن در ميان نبود - به شرحى كه گفتيم مايهء ترس و وحشت اسبهاى ايرانيان نمىشد ، زيرا پيش از آن چنان هيابانگى نشنيده بودند - نيروى عثمانى هرچه بود تارومار مىشد و سپاهيان عثمانى از دم شمشير ايرانيان مىگذشتند . اگر سلطان عثمانى شكسته مىشد ، قدرت [ شاه ] اسماعيل بيش از قدرت تيمور مىگرديد ، زيرا تنها با آوازهء چنين ظفرى مىتوانست خويشتن را خدايگان مطلق آسيا بنامد .
بارى به شرحى كه گفتيم ايرانيان از سليم شكست يافتند ، اگرچه به نيروى او نيز تلفاتى عظيم رسيد . ساروپيره را اسير كردند و درحالىكه سراپا مجروح بود به نزد سلطان عثمانى بردند . او چون شنيد كه اسماعيل سرگرم پيكار نبوده است ، از روى خشم و آزردگى به او گفت : « اى سگ ! كار گستاخى تو به آنجا رسيده است كه با من كه جانشين پيغمبر و خداى روى زمينم مىجنگى ؟ » ساروپيره بىآنكه كمترين اثرى از ترس در چهرهاش هويدا شود پاسخ داد : « اگر تو خداى روى زمين بودى به جنگ سرور من نمىآمدى ، اما خداوند ترا از دست ما نجات داده است تا اينكه زنده به دست او افتى ، آنگاه او انتقام گناهى را كه در حق او و ما كردهاى بستاند » .
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: جوزافا باريارو
ص٢٧٧