به راه انداخت ، و چون مىخواست كه آن بزرگان را بيشتر خفيف و خوار كند فرمان داد تا سر دزدان و قحبگان را بريدند و با جسدهاى آن بزرگان در آتش سوختند .
بدين نيز راضى نشد و فرمان داد تا نامادريش را نزد او آوردند . اين زن پس از مرگ پدر اسماعيل به عقد يكى از اعيان درآمده بود كه در واقعهء نبرد دربند از هواداران شاه بود . اسماعيل به او ناسزا گفت و از هر راهى كه مىتوانست به وى اهانت و ملامت كرد و سرانجام فرمان داد تا چنان زن فرومايه و ناشايسته را به سزاى اندك بىحرمتى كه در حق پدرش كرده بود سر بريدند .
مردمان و بزرگان نواحى مجاور تبريز كه از تسخير آن شهر به دست اسماعيل و شكست شاه آگاه شده بودند ، نسبت به اسماعيل اظهار انقياد كردند ، مگر ساخلو النجق قلعه « 1 » كه در شمال تبريز است و فاصلهء ميان تبريز و آنجا دو روز راه است ، و در اين محل ، و در ده شهر مجاور آن مسيحيان كاتوليك اقامت دارند كه پس از ده سال وفادار ماندن به الوند بيگ چون خبر مرگ او را شنيدند قلعه را با خزانهء عظيمى كه داشت ، طبق شرايطى به اسماعيل تسليم كردند و او پس از تصرف اين دژ خود را با عنوان تازهء صفوى « 2 » ، شاه ايران خواند .
اما مراد خان « 3 » پسر الوند بيگ لشكرى از سى هزار تن آراست و به يارى قواى امدادى عثمانيان به جنگ با برادر برخاست و كوشيد تا مگر تخت و تاج را كه حقا ازان خود مىدانست از چنگ او بدرآورد . قصدش اين بود كه بر همهء قلمرو پدر فرمان راند و در همان حال مىخواست كه انتقام شكست خاندان خود را از فرقهء صفوى بازستاند . چون اسماعيل اين خبر بشنيد بيدرنگ لشكرى گرد كرد و به جنگ مراد خان رفت . اين دو شاهزادهء جوان در دشت تبريز با هم درآويختند و تا زمانى كه هر دو سلاحى در دست داشتند ، هنرنماييها كردند . اما صفويان دلير و كهنهسرباز ، كه در زير درفش فرخندهء سردار خود به پيروز شدن خو گرفته بودند ، تيغ در ميان سپاهيان مراد خان نهادند و پس از كشتارهاى عظيم آنان را تارومار كردند . آن
هامش
( 1 ) . در متنAlangiacalai. ر . ك . صفحات 110 و 437 . - م .
( 2 ) .Sofi( 3 ) . در متنMoratcan، مترجم انگليسى دربارهء او در حاشيه چنين مىنويسد : « مراد خان برادر الوند بيگ بود نه پسر او ، و بر فارس و بابل و غيره فرمان مىراند . »