لشكر دشمن آزار مىرساند . پس اسماعيل كه از بيست و نهم ژوئيه تا اواسط نوامبر در آن ديار مانده بود بىآنكه در اين لشكركشى كامياب شده باشد به جهت كمبود خواربار و قحط و غلا ، و فرارسيدن زمستان به ملطيه از شهرهاى سلطان عثمانى عقبنشينى كرد و از آنجا به تبريز رفت ، در حالىكه در راه بسيارى از سربازان خود را از دست داده و عدهء بيشمارى از اسبان و شترانش از شدت سرما و كثرت برف از پاى درآمده بودند .
اما اين نابهرهمندى پاى عزم اسماعيل را سست نكرد ، سال بعد چهل هزار سرباز گردآورد و به حصن كيف « 1 » از شهرهاى بابل كه در دست مراد خان بود حمله برد تا خويشتن را از بيم آنكه گزندى از دشمن بيند آسوده سازد . از اينسو مراد خان سپاهى از سى و شش هزار تن پياده و سوار گرد كرد و روبهسوى سيواس « 2 » نهاد تا حريف را از تاختن بر حصن كيف بازدارد . پس اسماعيل او را دنبال كرد و تا اصفهان تاخت ، بدين اميد كه در آنجا با مراد خان مصاف دهد و خواست بخت خويش را در اين ماجرا بيازمايد چه به دليرى سپاهيان خود يقين داشت . پيش از اين لشكريان ايرانى و غيرايرانى كه در زير فرمان الوند بيگ بودند رفتهرفته خواهان سرورى و فرمانروايى اسماعيل شده بودند . پيشرفت كار اسماعيل چنان وحشتى در دل سپاهيان دشمن افكند كه اندكاندك از لشكرگاه خود گريختند و به اردوى صفويان پيوستند . اين جريان چنان مايهء بهت و حيرت مراد خان شد كه كوشيد تا با اسماعيل صلح كند و سفيرانى نزد او فرستاد و اظهار انقياد كرد به شرط آنكه تنها بغداد را در دست او باقى گذارد . اما چون اسماعيل آرزو داشت كه فرمانروايى يگانه باشد ، نه فرستادگان او را پذيرفت و نه شرايط صلح را . مراد خان از روى نوميدى و از بيم آنكه مبادا به چنگ او افتد با فوجى از سه هزار سوار به سوى حلب گريخت . در آنجا نيز سلطان عثمانى از ترس آنكه اسماعيل را بر ضد خود برانگيزد او را به آنجا راه نداد ؛ مراد خان ناگزير به نزد علاء الدوله رفت . آن امير او را با نهايت لطف و محبت پذيرفت ، چه پيش از اين از ياران جانى او بود و به مراد خان وعده داد كه اگر
هامش
( 1 ) . در متنCasan. به ظن قوى همان حصن كيف ( يا حصن كيفا ) مذكور در تاريخهاى دوران آققوينلو و صفويّه است . ر . ك . ص . 335 .
( 2 ) . در متن سيواسSivasكه مترجم انگليسى بغلط در حاشيه آن را « در اينجا شيراز » نوشته است .