« در آن زمان شاه را پسرى بود به نام اسماعيل ، مردى سخت دلاور كه در آن هنگام تحت نظر بود زيرا با گستاخى فراوان به مرزهاى قلمرو سلطان عثمانى دستاندازى كرده بود و اين كار پايهء پيمان اتحادى را كه پدرش با سلطان سليمان متوفا ، خليفهء عثمانى بسته بود ، متزلزل كرده بود » .
« دالساندرى به نزد اين شاهزاده نيز بار يافت ، شاهزاده كه در آتش انتقام جستن از عثمانيان مىسوخت و خوندل مىخورد گفت آرزو داشت كه يا شاه در اين معنى با وى همداستان مىبود يا خود ، نيروى شاهى داشت . گفت كه اگر بخت با وى يار شود براستى آنچه در دل دارد در عمل نشان خواهد داد . دربارهء اين شاهزاده پس از اين بيشتر سخن خواهم گفت . هنگامى كه كار سفير در دربار ايران بكندى پيشرفت مىكرد و اين تأنى بيش از حد انتظار سفير بود ، به دربار ايران خبر رسيد كه مسيحيان در حال پيروزى بزرگى در جنگ دريايى عليه عثمانيان هستند و سفير با بهرهمندى از اين موقع بيش از پيش شاه را به درآويختن با عثمانى برانگيخت و اصرار كرد كه شاه با پيوستن به اتحاديهء پادشاهان مسيحى و با دستبردن به شمشير ، خود را در پيروزى آنان سهيم كند . حال كه بخت از عثمانيان برگشته است ، شاه كه آن همه دغلى و زيانكارى از آنان ديده است دست از دوستى بىپايهء آن قوم بردارد . گفت كه اكنون تنها وقتى است كه شاه ايران مىتواند فر و شكوه ديرين را بازيابد و ديگر نه چنين فرصتى پيش خواهد آمد و نه اين فرصت پايدار خواهد ماند . اگر او چنين موقع مناسبى را از دست بدهد زمانى خواهد رسيد كه كار از كار گذشته است و بازيافتنش محال خواهد بود » .
« اندرز و رأى سفير را به گوش هوش شنيدند ، اما نفس گرمش در آهن سرد شاه سالخورده درنگرفت ، چون در آن هنگام گرفتار عصيان و اغتشاش در ماد « 1 » بود يا از جنگهايى كه در سابق با سلطان عثمانى كرده بود خسته شده و اكنون از صلحى كه با او برقرار كرده بود خشنود بود . پس به سفير ونيز چنين پاسخ داد كه از آنجا كه سلاطين مسيحى ميان خود اتحادى دائمى برقرار كردهاند ، وى دو سال در انتظار وقايع خواهد نشست و سپس به اقتضاى موقع به جنگ يا صلح مصمم خواهد شد » .
هامش
( 1 ) . در متنMediaو مراد از آن چنان كه چند سطر پايينتر مىنويسد شيروان است . - م .