در تاريخ بيست و هشتم به ديدن ماركو رفتم . هنگامى كه مىخواستم به خانه بازگردم از او خواهش كردم كه ترتيبى دهد تا به پيشگاه دوك باريابم . او چنين كرد و به زودى دوك ، كس به دنبال من فرستاد . پس از اداى احترامات معمول از حضرت دوك به جهت حسن نيتى كه سفيرش ماركو در حق من ابراز كرده بود سپاسگزارى كردم و براستى گفتم كه با تدابير ماركو بود كه از بسيارى از خطرها رسته بودم و اگرچه از آن همه خدمات من شخصا بهرهمند شده بودم انگار كه سرور بزرگوار من فرمانرواى ونيز از آنها منتفع شده بود زيرا من سفير او بودم . هنوز سخنان خود را به پايان نرسانده بودم كه دوك نگاهى تند بر من افكند و از زوان باتيستا تريويسانو « 1 » شكايت كرد . من وارد اين مطلب نمىشوم كه خارج از بحث ماست ، اما هنگامى كه پس از گفتوگويى دراز درخواست كردم كه مرا رخصت رفتن دهد گفت كه جواب اين مطلب را در وقت ديگر خواهد داد .
با اين سخن از خدمت دوك مرخص شدم . او نيز قصد داشت كه از شهر بيرون رود . رسم او بر اين است كه همهساله از قسمتهاى مختلف قلمرو خويش بازديد كند . دوك توجه مخصوص به تاتارى دارد كه اجير اوست و مىگويند پانصد سوار در زير فرمان دارد تا مرزهاى سرزمينش را از تاختوتاز تاتاران در امان نگاه دارد .
چنان كه پيش از اين گفتهام چون مىخواستم مسكو را ترك كنم كوشيدم كه پاسخ درخواست خود را بدستآورم . دوباره به كاخ دوك احضار و با سه تن از اعيان حضرت دوك روبهرو شدم . ايشان به نام دوك به من خوشامد گفتند و آنچه خود دوك گفته بود تكرار كردند و در ضمن از زوان باتيستاى نامبرده شكوه كردند . در پايان مرا در رفتن و ماندن مخير كردند و با اين سخن مرا مرخص فرمودند .
چون ماركو مبلغى بابت فديهء من داده بود كه مىبايست با بهره بپردازم و مبالغ ديگرى صرف من كرده بود از وى خواهش كردم تا به من اجازهء رفتن دهد ، و وعده دادم كه به مجرد ورود به ونيز تمام بدهى خود را پس بفرستم . اما ماركو به اين كار رضا نداد و پول خواست . چون پس از جدوجهد نتوانستم دوك يا ماركو
هامش
( 1 ) .Zuan Battista Trivisano