جناب سفير از بيابان بزرگ سارماتياى آسيا مىگذرد و به مسكو از شهرهاى روسيهء سفيد مىرسد و در آنجا خود را به دوك مىشناساند .
[ فصل هشت ] 8
چنان كه گفتم روبهراه نهاديم و به يارى خدا همچنان به سفر خويش در جهت شمالى ادامه داديم اما غالبا به سوى مغرب مىپيچيديم . هيچ نشانى از راه نبود و جز بيابانى هموار چيزى ديده نمىشد . تاتاران مىگفتند كه از آنجا تا شمال تانا كه مىپنداشتم از آن گذشتهايم پانزده روز راه است . بارى همچنان به طرز پيشين سفر مىكرديم يعنى در نيمروز و شامگاهان مىآرميديم و بستر ما زمين و لحاف ما آسمان و هوا بود . شبهنگام پيوسته سه نگهبان در پيرامون خود مىگماشتيم ، يكى بر دست راست يكى بر دست چپ و ديگرى در پيش تا ما را از شبيخون ايمن دارند . در جاهايى كه فرود مىآمديم گاه براى خود يا اسبهايمان آب نمىيافتيم و در طول اين سفر بندرت به شكار برخورديم . با اين همه دو شتر و چهارصد اسب يافتيم كه سرگرم چرا بودند . مىگفتند كه اين گله متعلق به كاروان سال گذشته بوده است .
دوبار ترسيديم كه به ما حمله كنند : يكبار اشتباها به كاروان هشدار دادند ، و بار ديگر دويست ارابه ديديم كه معدودى از تاتاران در آن بودند و نتوانستند مقصود و مقصد خود را به ما بفهمانند . از آنجا كه سفر دراز بود و خواربار ما اندك ، ناچار مصرف غذاى خود را محدود كرديم .
در تاريخ بيست و دوم سپتامبر 1476 م . [ 880 / 881 ه . ق . ] به خواست خدا وارد روسيه شديم . در ميان بيشهها چند دهكدهء روسى قرار داشت . وقتى كه معلوم شد كه ماركو همراه كاروان است روستاييان به پيشواز ما آمدند - در حالىكه از