تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
تاتاران سخت مىترسيدند - و اندكى شانهء عسل براى او آوردند . ماركو كمى از آن به من داد كه سخت نيازمند آن بودم ، زيرا خواربار ما تمام شده بود و ما از ضعف و ناتوانى آنچنان گشته بوديم كه به زحمت بر اسب مىنشستيم . از آن محل دور شديم و به شهرى كه نامش رسن « 1 » بود رسيديم كه فرمانروايش شوهرخواهر دوك مسكوست . خانه و دژهاى آن شهر همه از چوب است . در آنجا نان و گوشت فراوان و شربت سيب بدست‌آورديم . با خوردن آنها جان گرفتيم . پس از خروج از آن شهر از ميان جنگلهاى پهناور گذشتيم و شبانگاه همه در روستاهاى روسها خوابيديم . اندكى استراحت كرديم زيرا به يارى خدا ظاهرا به محلى امن رسيده بوديم . سپس به شهرى ديگر رسيديم كه كولونا نام داشت و بر كرانهء شاخه‌اى از ولگا نهاده است به نام رود مسكو كه پلى عظيم بر آن زده‌اند . از آن شهر بيرون آمديم و ماركو مرا زودتر و پيش از ديگران به مسكو فرستاد زيرا كاروان بكندى راه مىپيمود . در تاريخ بيست و ششم وارد مسكو شديم كه ازان دوك زوئن « 2 » فرمانرواى روسيهء سفيد بزرگ « 3 » است در حالىكه خدايى را سپاس و ستايش مىكرديم كه در آن همهء خطرها و شدايد ، بر ما رحمت آورده بود . در اينجا بايد بگويم كه در قسمت اعظم زمانى كه از كوير مىگذشتيم يعنى از هجدهم اوت كه از هشترخان به راه افتاديم تا بيست و پنجم سپتامبر كه به مسكو رسيديم به سبب نداشتن هيزم خوراك خود را با تاپاله مىپختيم . پس از آنكه سلامت به مسكو رسيديم ماركو براى من و همراهانم خانه و براى اسبهايمان طويله فراهم كرد . اگرچه منزلمان كوچك و غم‌انگيز بود در نظر من و در مقام سنجش با جاهايى كه ناچار پيش از آن در آنها خوابيده بوديم كاخى باشكوه مىنمود . در تاريخ بيست و هفتم ماركو وارد مسكو شد . هنگام غروب به ديدن ما آمد و اندكى خواربار با خود آورد كه در اين شهر فراوان است و شرح آن بيايد . او به نام مخدوم خويش مرا پند داد كه شاد و خرم باشم و كشور او را خانهء خويش بدانم . من از وى سخت سپاسگزارى كردم .
هامش
( 1 ) .Resan( 2 ) .Duke Zuanne( 3 ) .Great White Russia
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 181 | جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى / منوچهر اميرى