تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
فرستاد . شاه همان روز از تبريز بيرون رفت . ما تا تاريخ دهم ماه در آنجا مانديم و در آن روز باهم به نزد شاه رفتيم كه در بيست و پنج ميلى تبريز ( ميل معمول در بين ما ) در جايى كه آب و چراگاه نيكو داشت اردو زده بود . در تاريخ دهم از تبريز به راه افتاديم و به اردوى شاه رفتيم و در محل معهود چادر زديم و بسيار روزها در آنجا مانديم تا ستوران و چهارپايان هرچه علف بر زمين بود چريدند . سپس رو به راه نهاديم و پانزده ميلى به پيش رانديم تا به محلى رسيديم كه در آنجا تا تاريخ بيست و هفتم كه شاه از ما جدا شد مانديم . در طى دوران اخيرى كه با شاه همراه بوديم گاه بىآنكه كارى مهم پيش آمده باشد ما را به حضور خويش فرامىخواند ، و گاه خوردنيهايى عطا مىفرمود . در تاريخ بيست و ششم اعليحضرت ما را به دربار احضار كرد و درباريان پيش از آنكه بار يابيم پاره‌اى از اشياء بسيار سبكى كه در آن اواخر ساخته بودند به ما نشان دادند . نيز سه قطعه از تحف و هدايايى كه آمادهء اهدا بود ديديم . يكى از آنها را به دوك بورگوندى اختصاص داده بودند تا توسط بطريق بفرستند . ديگرى مخصوص دوك ونيز فرمانرواى ما بود و سومى را مىخواستند توسط مردى به نام ماركو روسو « 1 » كه از جانب دوك مسكووى يا فرمانرواى روسيهء سفيد « 2 » به سفيرى آمده بود براى وى بفرستند . اين هدايا از مصنوعات يزد « 3 » و عبارت بود از دو شمشير و تولوم‌بان‌تى « 4 » و همهء اينها اشيائى كم‌ارزش بود . آنگاه به پيشگاه اعليحضرت بار يافتيم و در آنجا دو تن از تركان دربار او نيز حضور داشتند كه شاه مىخواست ايشان را به رسالت ، يكى از نزد دوك بورگوندى و ديگرى را نزد دوك مسكووى بفرستد . هنگامى كه من و بطريق بر وى درود فرستاديم لب بدين سخنان گشود : « شما نزد سروران خويش و شهرياران مسيحى بازمىگرديد و مىگوييد كه چگونه من خود را آمادهء جنگ با سلطان عثمانى نموده‌ام اما چون شنيده‌ام كه وى در قسطنطنيه است و مىخواهد تا پايان سال در آنجا بماند صلاح در آن نديدم كه خود به جنگ مردم عثمانى بروم . از اين‌رو بخشى از نيروهاى خود را به سركوبى فرزند سركش خود گمارده و بخشى را مأمور آسيب رساندن به قواى سلطان عثمانى
هامش
( 1 ) .Marco Rosso( 2 ) .Rossia Bianca( 3 ) .Gesdi( 4 ) .Tulumbanti