كردهام . من خود بدينجا آمدهام تا در آينده آمادهء كارزار با او باشم . اين مطالبى است كه شما بايد به فرمانروايان مخدوم و به شهرياران مسيحى بازگوييد . به فرستادهء خويش نيز فرمان داد كه همين سخنان را بازگويد . من از اين لحن سخن گفتن كه در گذشته و حال به كار برده بود سخت ناخشنود بودم ، اما چاره نبود جز اينكه بگوييم كه اوامرش را به كار خواهيم بست . سپس به ما رخصت داد . همينكه عازم سفر شديم ما را تا صبح نگاه داشتند . در ضمن به همهء سربازان پياده فرمان رسيد كه در دامنهء كوه گرد آيند و بامدادان ما را از روى تحكم به خيمهاى فرستادند كه در آن رئيس خازن « 1 » نشسته بود . وى مأمور رسيدگى به كار سفيران بود . پس از آنكه از هردرى با ما سخن گفت چنين فرمود : « گروه فراوانى از پيادگان ما آمدهاند تا مايهء تفرج ( يعنى سرگرمى ) شما شوند » . غلامانش گفتند كه عدهء فراوانى از پيادگان آمدهاند اما عدهء فراوانى از آنان نيز در عقبند . سربازان در دامن كوه رژه رفتند تا ما آنان را بهتر بنگريم و پس از آنكه رفتند گفته شد كه عدهء آنان به ده هزار تن مىرسيده است . از آنجا كه مىخواستيم همه چيزها را بدانيم پرسيديم و معلوم شد كه پيادگان همان سربازانى هستند كه در التزام ركاب شاه آمدهاند و مقصود از ترتيب دادن عرض سپاه اين بوده است كه ما آنچه ديدهايم به فرمانروايان خود گزارش دهيم . پس از پايان رژه شاه نامهها را به ما داد و به چادرهاى خود بازگشتيم . پس از تحقيق از اشخاص مختلف و از جمله مسر جوزافا باربارو دربارهء شمارهء سوار نظامى كه در خدمت اعليحضرت بودند معلوم شد كه عدهء آنان بر روى هم بيش از بيست و پنج هزار است . اسلحهء آنان تير و كمان و شمشير و سپرى است كه روى آن ابريشم يا ريسمان كار كردهاند . نيزه به كار نمىبرند و بيشتر سربازان كلاهخودها و چارآينههاى بسيار زيبا و اسبهاى خوب و خوشاندام دارند . بيش از اين چيزى دربارهء ايرانيان نمىگويم چه دربارهء كشورشان و آداب و رسومشان و ديگر مطالب به حد كافى سخن گفتهام و از بيم ملول كردن خوانندگان از تفصيل و اطناب چشم مىپوشم .
هامش
( 1 ) .Ruischassan