بدين كار بگمارم ، چه تا حدى با زبان اهل محل آشنا بود . مردم اين دو تن را به باد ناسزا مىگرفتند و مىگفتند كه بايد آنان را قطعهقطعه كرد . پس از چند روز يكى از پسران اوزون حسن به نام مقصود بيگ « 1 » با هزار سوار از راه دررسيد تا حكومت تبريز را بدست گيرد ، زيرا زگرلى همه را بيمناك ساخته بود . پس به نزد او رفتم و با زحمت بسيار بار يافتم . ناچار قطعه شالى بردم و پس از سلام كردن بر وى گفتم كه عازم زيارت شاه مىباشم . خواهش كردم كه پاسدارانى همراه من كند . چند كلمه بيشتر جواب نداد و اعتنايى به من ننمود . پس به اقامتگاه خود بازگشتم . آنگاه بد از بتّر شد ، زيرا وقتى مقصود بيگ خواست از مردم براى بسيجيدن سپاه مال بستاند دست رد بر سينهاش نهادند و دكانها را بستند . ازاينرو ناگزير كاروانسرا را ترك گفتم و به كليساى ارمنيان رفتم . در آنجا محوطهء كوچكى را براى اقامت خود و بستن اسبهايمان در اختيار گرفتم و نمىتوانستم كه به هيچ يك از همراهان خود اجازهء خروج دهم . هركس مىتواند حال ما را در آن ايام قياس كند كه چگونه از احتمال آزار و بدرفتارى مردم در اضطراب بوديم ، اما لطف و عنايت خداى بزرگ كه تا آن هنگام شامل حال ما شده و آن همه خطرات را از ما دفع كرده بود ، باز هم مايهء نجات ما شد .
در پنجم سپتامبر 1474 م . [ 878 / 879 ه . ق . ] هنگامى كه هنوز در تبريز بوديم بارتولومئو ليومپاردو « 2 » كه مرا در كافا ملاقات كرده بود به اتفاق برادرزادهاش برانكاليون « 3 » از سوى عاليجناب فرمانرواى ونيز به رسالت نزد شاه اوزون حسن آمد .
وى كه از راه طرابوزان آمده بود يك ماه پس از من به تبريز رسيد . اينك بر آن شدم كه اگوستينو « 4 » را كه پيش از اين از او نام بردهام از راه حلب با نامههاى خود به ونيز بفرستم ، و عاليجناب فرمانرواى ونيز را از آنچه روى داده بود آگاه كنم و او پس از رو بهرو شدن با مخاطرات بسيار بسلامت به مقصد رسيد . من تا تاريخ بيست و دوم سپتامبر در تبريز ماندم و دربارهء اين شهر نمىتوانم شرحى مبسوط بيان كنم زيرا پيوسته در مخفيگاه بسر مىبردم . تبريز شهرى است بزرگ ، كهربا در آن بسيار ديده مىشود . مىپندارم كه پرجمعيت نباشد . هرگونه خواربار در آن ديار فراوان است
هامش
( 1 ) .Massubei( 2 ) .Bartholomeo Liompardo( 3 ) .Brancalion( 4 ) .Augustino