همينكه در كاروانسرا فرود آمديم عجمى « 1 » كه مردى نيكنفس مىنمود دو اتاق در اختيار ما نهاد . نخستين چيزى كه به ما گفت آن بود كه از سالم رسيدن ما به مقصد حيرت كرده است زيرا به نظرش چنين مىنمود كه اين كار باورنكردنى است و به ما فهماند . من خود نيز مشاهده كرده بودم كه كوچههاى شهر را تمام سنگربندى كرده بودند .
چون خواستم سبب اين كار را بدانم گفت كه اغورلو محمد پسر دلير اوزون حسن سر از فرمان پدر پيچيده و يكى از شهرهاى ايران را كه شيراز خوانده مىشود و اوزون حسن آن را به سلطان خليل و مادرزنش واگذار كرده بود متصرف شده است . ازاينرو اوزون حسن لشكرى جرار فراهم آورده و به سوى شيراز رفته است تا فتنهء پسر را دفع كند . فرمانرواى يكى از قبايل كوهستانى كه نامش زگرلى « 2 » بود نيز با اغورلو محمد همدست شده و با سه هزار سوارى كه در زير فرمان دارد به تاختوتاز و غارت كردن آن سامان پرداخته و تا تبريز پيش رانده است . اكنون از ترس اوست كه كوچهها را سنگربندى كردهاند . وى نيز گفت كه سوباشى تبريز كه براى مقابله با زگرلى از شهر خارج شده بود از او سخت شكست خورده و هرچه داشته است به غارت رفته و شكر خدا را به جا آورده كه توانسته است سلامت به تبريز بازگردد .
هنگامى كه پرسيدم چرا همهء مردم شهر يكباره به دشمن نمىتازند ، پاسخ داد كه آنان مردمى جنگجو نيستند و از هر سركردهاى كه شهر را به تصرف درآورد فرمان مىبرند .
من خواستم به هر تدبير از تبريز بيرون شتابم و به دنبال شاه بروم اما كسى را نيافتم كه با من همراه شود و سوباشى نيز لطفى ننمود . ناگزير در كاروانسرا ماندم و صاحب آن گفت كه خود را از انظار مخفى كن . با اين همه گاهى ناچار بودم كه براى خريد خواربار بيرون روم يا ترجمان خود را بفرستم و يا مردى را به نام استوستين « 3 » كه از مردم پاويا « 4 » و از شهر كافا در زمرهء همراهان من درآمده بود
هامش
( 1 ) . در متنthe Azamo. ر . ك . حاشيهء ص . 149 . - م .
( 2 ) .Zagarli( 3 ) .Astustin( 4 ) .Paviaنام شهرى است در شمال غربى ايتاليا در ناحيهء لومباردى . - م .