كوچك اما زيبا كه در دشت نهاده است . پيرامونش را ديوارى از خشت خام كشيدهاند .
هرچيز به حد وافر يافته مىشود . بازارهاى خوبى دارد و بازار صنعتگران و فروشندگان قماش آن پررونق است .
همچنانكه گفتم در تاريخ بيست و سوم قم را ترك گفتيم . من به جهت بيمارى با رنج فراوان سفر خود را دنبال كردم .
در تاريخ بيست و پنجم به شهر ديگرى رسيديم كه كاشان خوانده مىشود .
مانند قم ديوار و بازار دارد اما از قم زيباتر است .
در تاريخ بيست و ششم از كاشان بيرون آمديم و به شهرك ديگرى به نام نطنز رسيديم كه در دشتى قرار دارد و در آنجا بيش از ديگر جاها شراب مىاندازند .
در اينجا به سبب ضعف و ناتوانى من و اندك تبى كه دوباره عارض شده بود يك روز توقف كرديم . در تاريخ بيست و هشتم به هر زحمت كه بود بر اسب نشستم و دشت - پيمايى را از سر گرفتيم . سرانجام در تاريخ سىام به شهرى رسيديم كه اصفهان نام دارد . در اينجا شاه اوزون حسن را يافتيم و پس از پىبردن به اقامتگاه مسر جوزافا باربارو - سفير خودمان - در منزل او فرود آمدم . همينكه يكديگر را ديديم با مهربانى و شادى فراوان همديگر را در آغوش گرفتيم . تو خود نيك بنگر كه اين ديدار حال ما را چه مايه تسكين داد . اما از آنجا كه به آسايش بيش از هرچيز نياز داشتم براى استراحت به جايگاه خود بازگشتم .
روز ديگر با آن عاليجناب به گفتوگو پرداختم . آنچه مىبايست به وى بگويم ، گفتم . شاه پس از آگاه شدن از ورود من غلامان را با هدايايى از خواربار نزدم فرستاد .
در چهارم نوامبر 1474 م . [ 878 / 879 ه . ق . ] شاه توسط برخى از غلامان ، ما را فراخواند . همينكه به اتفاق عاليجناب مسر جوزافا باربارو به تالار بارعام قدم نهاديم اعليحضرت را با هشت تن از بزرگان كه به ظاهر از اكابر دولت بودند در آنجا يافتيم . پس از آنكه به رسم ايرانيان احترامات لازم را بجاآورديم غرض از رسالتى را كه از جانب فرمانرواى ونيز داشتم به عرض رساندم ، اعتبارنامهء خود را تقديم كردم .
پس از پايان سخنان من شاه جوابى مختصر داد ، و از اينكه ناگزير به آن سامان آمده بوده است خود را معذور داشت . آنگاه اشاره كرد كه با رجال دربار نشينيم و
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: جوزافا باريارو
ص١٥١