در تاريخ هفدهم به محلى رسيديم كه متعلق به همان سلطان بود و گورى « 1 » نام داشت . اين شهر در دشت نهاده است و دژى چوبين دارد كه بر فراز تپهاى ساختهاند . رودى بزرگ از كنار آن مىگذرد و جايى بسيار مناسب است . همينكه حاكم شهر توسط راهنما از ورود من آگاه شد مرا به خانهاى فرودآورد كه انتظار داشتم در آنجا از من به خوبى پذيرايى كنند . اما پس از اندك مدتى كس به نزد من فرستاد و پيام داد كه پادشاه به او نامه نوشته و فرمان داده است كه من بايد بيست و شش دوكات به او و شش دوكات به راهنما بپردازم . حيرتزده گفتم كه اين كار ممكن نيست زيرا سلطان به خوبى مرا پذيرفته و من قبلا هفتاد دوكات به وى پرداختهام و از اينگونه سخنان بسيار گفتم كه البته سودى نبخشيد و ناگزير با ناخشنودى مبلغى را كه مىخواست دادم . وى مرا تا تاريخ نوزدهم در آنجا نگاه داشت و سپس اجازهء رفتن داد . در مدت اقامت خود در آنجا سخت آزردهخاطر بودم زيرا چنين مىنمود كه آن درندهخويان هرگز پيش از من انسان نديدهاند . با اين همه گرجستان به نسبت بهتر از منگرليا مىباشد ، اما آداب و راه و رسم مردم هر دو كشور مانند دين و مراسم مذهبى آنان يكى است . هنگامى كه از كوهى بلند فرود مىآمديم شنيديم كه در كليساى بزرگ واقع در جنگلى نقشى باستانى از حضرت مريم وجود دارد كه چهل كشيش نگهبان آنند و مىگفتند كه بسيارى معجزات كرده است . من حاضر نبودم كه بدانجا روم و بسيار مايل بودم كه آن كشور لعنتى را ترك گويم چه در آنجا با دشواريهاى بيشمارى روبهرو شده و از خطرات فراوانى رسته بودم كه اگر بخواهم شرح دهم وقت بسيار مىخواهد و سودى نخواهد داشت جز اينكه خواننده را ملول كند .
در تاريخ بيستم به ترك گورى گفتيم و همچنان به سيروسفر بر فراز كوهها و از ميان بيشهها ادامه داديم . گاهى در خانهاى فرود مىآمديم و ما حضرى بدست مىآورديم و هرجا كه آب و چراگاه براى اسبان بود به استراحت مىپرداختيم . بستر ما علفهاى تازه بود . در سراسر منگرليا و گرجستان ما بدينگونه سفر كرديم .
هامش
( 1 ) . «Goridesهمان گورىGoriاست » ( متن ) ، و گورى از شهرهاى جمهورى گرجستان واقع در شمال غربى تفليس است . - م .