پاسخ دادم كه برايش نامه نياوردهام ، زيرا گمان نمىبردم كه گذارم به كشور او افتد ، اما خاطرش را مطمئن ساختم كه سرور من پاپ وى را يكى از پادشاهان جهان مىداند و قدر او را به خوبى مىشناسد ، و اگر مىدانست كه من مىبايد از سرزمين او بگذرم با خشنودى فراوان برايش نامه مىنوشت . اين سخن به ظاهر مايهء خشنودى خاطرش شد و پس از آن از من سؤالهاى بسيار عجيبى كرد و از آنچه گفت چنين دريافتم كه آن مردك بدنهادى كه راهنماى من بود به پادشاه گفته بوده است كه بسيارى چيزهاى گرانبها با خود دارم . براستى اگر صحت اين حال بر پادشاه مسلم شده بود هرگز مرا رخصت رفتن نمىداد . منشيان پادشاه از جمله اشياء معدودى كه ازان من بود و در سياههء خود نوشته بودند هرچه مىخواستند برداشتند و به من اصرار كردند كه آنها را به پادشاه پيشكش كنم . هنگامى كه مىخواستم از نزد سلطان بيرون روم تمنى كردم كه راهنمايى در اختيار من بگذارد تا مرا بسلامت تا مرز كشور هدايت كند . او وعده داد كه با درخواست من موافقت نمايد و گفت كه گذشته از راهنما دستخطى به من خواهد سپرد تا به اتكاى آن بتوانم از سراسر مرز و بوم او بسلامت عبور كنم . آنگاه از نزدش بيرون آمدم و به زير درختى كه جايگاه من بود بازگشتم و از آن منشى كه همراه من بود با اصرار و ابرام خواستم كه راهنما و نامهاى كه پادشاه وعده داده بود در دسترسم بگذارد . سرانجام با زحمت بسيار اين هر دو را در اختيار گرفتم .
در تاريخ چهاردهم پادشاه را بدرود گفتم ، و به روستايى كه همراهان من در آنجا منزل كرده بودند بازگشتم . آنان با شنيدن شرح بدرفتارى سلطان يقين كرده بودند كه هرگز باز نخواهم گشت . از ديدن من چنان شادمان شدند كه گويى مسيحا را ديدهاند و از خوشحالى نمىدانستند چه كنند . كشيش بينوا نيز خشنود شد و براى من غذا آماده كرد . آن شب به بهترين حالى كه ممكن بود خوابيديم و كشيش اندكى نان پخت تا همراه خود ببريم و نيز كمى شراب به ما داد .
در تاريخ پانزدهم سه ساعتى از روز برآمده بود كه با راهنماى خود روبهراه نهاديم و از ميان بيشهها و كوههاى هراسانگيز آن كشور نفرينشده گذشتيم . شبها نزديك به آب و علف مىخوابيديم و چون هوا سرد بود ناگزير به افروختن آتش بوديم .
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: جوزافا باريارو
ص١٤٢