تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
همچنين خوراكهاى ناياب ديگرى كه البته به ياد ندارم . جام را در گردش آوردند و سخت كوشيدند كه مرا نيز مانند خود مست كنند . چون من شراب نمىنوشيدم بخوارى در من نگريستند . با زحمت بسيار از نزدشان خارج شدم . حاكم راهنمايى بر من گماشت تا مرا به كاخ پادشاه هدايت كند . در دوازدهم ژوئيه آن شهرك را ترك گفتيم و از روى كوهها و از ميان بيشه‌ها گذشتيم و شامگاهان به اشارهء مرد راهنما در چمنى فرود آمديم كه نزديك دژى بود بر فراز كوهى و اين دژ اقامتگاه شاه باگراتى بود . در اينجا راهنما از ما جدا شد و گفت مىرود تا پادشاه را از آمدن ما آگاه كند و بيدرنگ با راهنماى ديگرى كه در سراسر كشور همراه ما خواهد بود بازخواهد گشت . تنها و ترسان شب همه شب در ميان جنگل به انتظار نشستيم و از گرسنگى و تشنگى رنج برديم . فردا سحرگاهان راهنما با دو تن از منشيان پادشاه بازگشت و منشيان گفتند كه پادشاه كوتاچيس رفته است و آنان را براى مراقبت از امور و لوازم من فرستاده است تا از آنها سياهه‌اى ترتيب دهند و من بتوانم در سراسر كشور سفر كنم و چيزى بابت آنها نپردازم . خواستند آنچه داشتم ببينند و صورت بردارند حتى از جامه‌هايى كه پوشيده بودم . اين كار سخت مايهء شگفتى من شد . همين‌كه از سياهه‌نويسى فراغت يافتند گفتند كه تنها من بر اسب سوار شوم و از من خواستند كه نزد پادشاه بروم . اما همين‌كه جانانه كوشيدم تا دست از من بردارند به ناسزا گفتن پرداختند و به زحمت بسيار اجازه يافتم تا ترجمان خود را همراه ببرم . پس بىآنكه چيزى خورده يا نوشيده باشم بر اسب نشستم و با آنان به دژ كوتاچيس اقامتگاه شاه رفتم كه پيش از اين نام برده‌ام . در اينجا به فرمان پادشاه تمام شب را در زير درختى بسرآوردم و او تنها اندكى نان و ماهى برايم فرستاد . همراهان مرا ديگران بازداشت كردند و به دهى بردند و در خانهء كشيشى جاى دادند . تو خود بنگر كه چه حال مشكلى داشتم . بامدادان پادشاه كس به دنبال من فرستاد . وى در خانه‌اش با بزرگان دربارش بر زمين نشسته بود . از من پرسشهاى فراوانى كرد . از جمله اينكه در جهان چند پادشاه وجود دارد و من سرسرى پاسخ دادم كه به گمان من دوازده تنند . او گفت كه راست مىگويم و او خود يكى از آنان است . آنگاه گفت « آيا به كشور من آمده‌اى بىآنكه نامه‌اى از سرور خود آورده باشى ؟ »