به نام خواجه « 1 » ميرك « 2 » كه در همهجا بازرگانى توانگر بشمار مىرفت در دكان زرگرى ايستاده بود كه يكى از آن پيران و درويشان كه حاجى « 3 » خوانده مىشد نزدش آمد و از او خواست كه دست از آيين مسيح بردارد و اسلام آورد . خواجه جوابى از روى ادب داد و خواهش كرد كه دست از سرش بردارد ، اما درويش همچنان اصرار داشت كه او دين خود را رها كند . خواجه درهم و دينارى به او نشان داد و خواست كه حريف را نرم كند ، اما حاجى درم و دينار نمىگرفت و اصرار داشت كه او را از دين بگرداند . عاقبت خواجه ميرك گفت كه او دست از كيش خود نخواهد شست و در مذهب عيساى مسيح باقى خواهد ماند ، همچنانكه تا آن روز باقى مانده است .
پس آن مردك فرومايه شمشير از غلاف مردى ديگر بيرون كشيد و چنان بر فرق خواجه زد كه هلاك شد و خود بيدرنگ گريخت . خواجه پسرى سىساله داشت كه در دكان يا در آن حولوحوش بود . چون پدر را كشته يافت گريستن گرفت و از دكان بيرون آمد و به دربار رفت و خبر به شاه رساند . شاه از اين ماجرا سخت آزردهخاطر شد و فرمان داد كه حاجى را دستگير كنند و بيدرنگ كس درطلب او به اطراف فرستاد . عاقبت مردك را پس از دو روز در مرند يافتند كه از آنجا تا تبريز دو روز راه است و به حضور شاه آوردند . شاه خنجرى خواست و به دست خود او را كشت و فرمان داد تا جسدش را در كوچه افكنند و بگذارند تا طعمهء سگان شود و پرسيد كه آيا راه و رسم ترويج دين محمدى [ ص ] اين است كه اين آن را بكشد ؟ اما چون شب در رسيد جماعتى از مردم كه در كيش خود سخت تعصب داشتند نزد درويش قاسم رفتند كه متولى مقبرهء اوزون حسن پدر پادشاه كنونى و به اصطلاح ما سرپرست بيمارستان نيز بود ، مردى محترم و سرشناس كه خزانهدارى شاه سابق را بر عهده داشت . مردم از او اجازه خواستند كه نعش حاجى را بردارند تا آن را سگان نخورند . وى به عاقبت كار نينديشيد و بدين كار رضا داد و مردم جسد را برداشتند و دفن كردند .
زود اين خبر به گوش شاه رسيد ( زيرا كوچهاى كه جسد آن مردك را در آنجا انداخته بودند به كاخ سلطنتى نزديك است ) . فرمان داد كه درويش قاسم را بگيرند و
هامش
( 1 ) . در متنChozaو در حاشيهKhojaكه همان خواجه است .
( 2 ) . در متنMirechكه همان ميرك بايد باشد . - م .
( 3 ) . در متنAziو در حاشيه حاجى .